روزهای خاطره انگیز تابستان
8 تا 11 سالگی...فصل بازی کردن با برادر و خواهرهامون توی خونه و سر به سر گذاشتن همدیگه...یادمه یه بار
ظهر تابستون برادرم خواب بود و یواشکی رفتم یه لیوان آب یخ ریختم روی صورتش!! بیچاره یک متر! از تو خواب پرید
و بعدش کلی دنبال هم گذاشتیم و شیطنت کردیم و همه رو بی خواب کردیم!
فصل گل(به کسر گ) بازی توی حیاط خلوت و با گل باصطلاح شیرینی درست کردن!!

فصل خوندن رمانهای نوجوونی! که چه لحظه های شیرینی رو برمون رقم می زدن...یادمه یه بار تابستون
14 تا رمان رو به فاصله یک ماه خوندم! همه اشم از خانم عموم می گرفتم که توی جوونیش رمان خون اصل بوده!
فکر کنین مثلا با کلاس ترینشون پنجره فهیمه رحیمی بود!!
به به دیگه ببینین بقیشون چی بود!
از نسرین ثامنی و اسماعیل فصیح و...خلاصه هر چرت و پرتی به دستم می رسید می خوندمش!
بعضی وقتا با خودم غبطه می خورم چرا هیشکی نبود به من بگه بچه جون حالا که داری انرژی می ذاری
یه چیز درست درمون بخون که یه روزی به دردتم بخوره!
بماند که حالا کتابای سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و اخوان ثالث رو هم می خوندم ،گرچه اعتراف می کنم که
هیچی ازشون نمی فهمیدم! و فقط می خوندم که از قافله روشنفکری نوجوونای هم سنم عقب نمونم!
یه جورایی روی چشم و هم چشمی...!
بازی گل یا پوچ ، یه بازی دیگه هم بود که نمی دونم
شماها تو شهرتون به اون چی می گین ؟ یا اصلا دارین یا نه؟ که با سنگهای کوچیک بازی می کردیم
تو استان کرمان بهش می گفتن سنگ چاقو،
منچ بازی و مارپله 
،شیش خونه و هشت خونه که بیشتر عصرا با دختر خاله
هام بازی می کردیم..که بعضی وقتا با جر زنی یکی از بچه ها این بازیها تموم می شد و با روی سرکله هم پریدن ختم بازی از سوی والدین محرتم اعلام می شد!
یه کم که بزرگتر شدیم موسیقی هم به برنامه های تابستون اضافه شده بود...
یادش بخیر کلاس تابستونی هام حال و هوای خودش و داشت...نقاشی، قرآن، ورزش...
و آخر تابستونم که برای ما بچه رفسنجونیا ختم می شد با فصل برداشت پسته
که بیشترمون هم با برداشت پسته یه جورایی درگیر بودیم ما هم پسته داشتیم و
می رفتیم توی ضبط پسته عمه اینا و کارگرای طفلکی پسته ها رو جمع و جور می کردن
و پدر ومادرامونم درگیر کار ماهام آتیش می سوزوندیم و هی پسته می خوردیم جای همه اتون خالی
اونقدر که مریض می شدیم!البته ناگفته نمونه بعضی وقتام ازمون کارم می کشیدن!که فصل پسته هم
پر از خاطرات شیرین برای ما بچه رفسنجونیا بود اون زمان...

چقدر ساده سرگرم می شدیم و چه کم توقع بودیم...
هییییییی بچگی کجایی
که یادت بخیر...



.jpg)











