آسمان آبی
یادداشت های مهدیه پوریادگارخبرنگار واحد مرکزی خبر 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
سلام

بعضی آهنگا عجیب دلنشینن انگار برای تو ساخته شدن برای دلت برای حرفای ناگفته ات ، برای شادیها و غصه های در گلو موندت...

بعض آهنگا دلتو می گیرن تو دستشون از این طرف به اون طرف می برن...وقتی که ناخوشی حالتو خوب می کنن...وقتی خوشی احساس خوشبختی بیشتری بهت می دن...بعضی آهنگا خوب رسم دلبری رو بلدن یکبار بهشون گوش بدی دفعه بعد روحت و برمی دارن می برن همونجا و در بطن خاطره ای که برایت خاص بوده ...

آهنگها ریتم زندگی رو عجیب سرعت ، کندی ، معنا و لطافت می بخشند...

 

 

 

[ دوشنبه 1393/12/04 ] [ 22:14 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
حالی که یک چیز بینابین بود نه زیاد بد..و نه زیاد خوب..صدای موزیک کم کم خواب صبحگاهی رو از چشمانم ربود و دست بکار شدم...

گلهای نازنینم چند روزی بود که آب نخورده بودند...اصلا از قصد از آن موفر فریهای برگ آلو شروع کردم...دستم که به برگهایشان می خورد حالم جا می آید...انگار با تک تک سلولهایشان به آدم انرژی مثبت می دهند...

روح زندگی صبح اول صبحی در وجودم دمیده شد..گلهای قشنگ رو غرق آب کردم و کمی روی برگهایشان آب پاشیدم تا سرحالتر بشن..

حالا نوبت کارهای دیگر خانه است...

به فاصله کمتر از یک ساعت خانه جان دیگری می گیرد و باز صدای موسیقی است که مرا جان می بخشد...

کتابی را که چند روزیست شروع کردم ورق می زنم..حال و هوای خوبی دارد ..خانه ...اثر مریلین رابینسون...

امروز خانه انرژی مثبت دارد چرایش را نمی دانم...فقط این رو می دونم که اگر بخواهی  بجای غرولند کردن و لعنت به زمین و زمان فرستادن

همه چیز را به سادگی به سمت مثبت تغییر دهی کاملا شدنی است...

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 1393/11/22 ] [ 17:40 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
گاهی چه بی صدا دل آدمها می شکند...روحشان ترک برمی دارد..آنقدر بی صدا که خودت هم نمی فهمی ...به یکباره به خود می آیی می بینی دلت خیلی وقت است که شکسته است و روحت دیگر یارای زخمهای درمان نشده نیست...

حتی نمی فهمی از کجا خورده ای اینهمه تلخی را...!

دلت خون است از اینهمه غم..اما چاره چیست؟!

باید باز هم زندگی کنی...دردناک...با درد همه دشنه هایی که خورده ای از روزگار و سوز همه زجرهایی که می کشی...زندگی سخت می شود گاهی...سخت تر از آنچه که به خودت آمادگی قبلی داده باشی...

گاهی روی سرت هوار می شود غصه های نانوشته و غمهای ناخوانده...

باز هم به تو پناه می برم ای بخشنده مهربان...

 

 

 

 

 

[ یکشنبه 1393/11/12 ] [ 19:28 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
زندگی گاهی سکانسهای تازه ای از خودش رو برات رو می کنه که فقط باید بشینی و نگاهشون کنی تا باهاشون بیشتر آشنا بشی...

 

از اون نماهای تکراری هر روز نیستن ، انگار زاویه دوربین چرخیده یک سمت دیگه و داره افقهای دیگه ای رو برات رونمایی می کنه...

و تمام دلخوشیت اینه که کارگردان خیلی چیره دست و حتما از پس این

نماهای غبار آلود قرار صافی و شفافیت برات پدیدار کنه...

بنشینیم و تماشا کنیم صحنه های تازه زندگی را تا هنرمند خوبی باشیم برای این جایگاه یکتای هنرمندیمون...

خدایا کمکمون کن...

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 1393/11/09 ] [ 20:10 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
Salam dustan

Az inke finglish minevisam pouzesh mikham

Felan emkanatam dar hamin hade

Faghat umadam begam halam khube va inke kheyli dustetun daram.

In khune gar che majazie ama tuye in hame majaze emruz

Aslitarin khune mane

Asemune abi hala 6 salesh tamum shod va

Varede 7 salegi shod...hamash ba mohabatha

Va dustihaye shoma mehrabuna

7 salegie dustimun mobarak...

 

[ سه شنبه 1393/10/30 ] [ 21:16 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
سلام دوستان

 

این روزها خیلی روزهای خاصی برایم در زندگیست. تصمیم خاصی گرفته ام...بس شگرف! و البته

شجاعانه...!

من اسم این تصمیم را می گذارم شجاعانه ترین تصمیم  سی و چند سال زندگی...

گاهی نیاز است...

عجیب نیاز است که بندهای  ذهنت را از هر موضوع و فرایندی بگسلی و به یک دنیا شبیه ناکجاآباد

سفر کنی..

ناکجاآبادی که از آنچه فعلا در آن به سر می بری شاید بهتر باشد و شاید...

نمی خواهم به بعد فکر کنم...تا این حد شجاعت ندارم...اما دارم با توکل برخدا و استعانت

از ذات لایتناهیش گاماس گاماس و آهسته آهسته در تصمیمی شگرف قدم می گذارم...

 

برایم دعا کنید...

[ چهارشنبه 1393/10/10 ] [ 21:16 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
چه سخت می گذرد به آدمهایی که مرام  و غیرت گذاشته اند و برایشان گذاشته اند و حالا  چندان خبری

از آنهمه مردانگی نیست...

روزگار غریبی است برای آدمهایی که تا سرشان را از خانه بیرون می آوردند و قدم در کوچه و محله می گذاشتند

 سلام و علیکهای اهل محل شروع می شد و تا دوباره برمی گشت ادامه داشت...

آشناهایی که حالا غریبه شده اند و فامیلهایی که سال به 12 ماه از هم خبر ندارند...

راستی کجا رفتند آش پشت پاها و نذریهایی که  موجب آشنایی می شدند و

چه دختر و پسرهای همسایه را با هم به خانه بخت نفرستادند...

حالا سن ازدواج قد درختهای سر به آسمان کشیده خانه مادربزرگ و پدربزرگ

بالا رفته...! و حرف از ازدواج سفید می زنند...این یکی را کجای دلمان بگذاریم...؟!

چه سخت می گذرد دوران گذار به اهالی کوچه پس کوچه های احساس و خنده های بی محابا و

دلگرمی دهنده هایی که حالا چقدر جایشان خالی است...

و سوال اینجاست که گذر از داشته هایمان به کجا؟؟؟

شاید به نداشته هایی که داشتنشان روزی حسرت داشتنهای دیروز را به دلمان بگذارد...

این دوران گذار...

 

[ پنجشنبه 1393/09/20 ] [ 19:4 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
دنیای عجیبیست این بزرگسالی..! خشک می شوی و شکننده!

همه چیز روی اعصابت می رود انگار!

دیر با مسایل کنار می آیی...انگار فصل فصل نپذیرفتن هاست...مقاومت کردنها...تصمیمهای دیرموقع اما

ناگزیر...

فصل ترک روزگار احساسات و همه چیز را در پیمانه منطق و ترازو گذاشتن!

سرسختی و شاید شاید...کدر شدن روح !

نمی خواهم بگویم بزرگسالی بد است یا خوب...

اما این را خوب می دانم اگر دیر بجنبی...فقط کمی دیر...

فصل مهربانی ، عشق ورزیدن ، خنده های از ته دل ، رویاهای در سر،

فرداهای روشن و پر امید...هم می گذرد... و بجایش تو می مانی و حسرتهای مانده در دل،

و آرزوهایی رفته بر باد...

 

 

[ سه شنبه 1393/09/11 ] [ 20:20 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
صدای خواندن سالار عقیلی از تلویزیون خانه  به گوشم می رسد و من باز در یک عصر دل انگیز پاییزی

هوس نوشتن کردم.

با شما بگویم و بشنوم. دارم به این فکر می کنم که 6 ماه گذشته چقدر سخت گذشت...

اما باز هم جای شکرش باقی است که سختتر نگذشت...چون این روزگاری که می بینیم قابلیت

هر گونه سختتر شدنی دارد...

به این فکر می کنم که بعضیها می توانند با تصمیمات خلق الساعه و سبک و سنگین

نکرده خودشان چطور قادرند آنی گند بزنند به زندگی دیگران...!

اشکال ندارد بلاخره آن دنیا و حساب و کتابی هم هست...اما معتقدم و با همین دوتا چشم خودم!

دیده ام که چطور توی همین دنیا هم تقاص پس می دهند...پس بماند...

فقط می دانم که زن پر انرژی و شاد گذشته از بس خسته کار شده همش غر می زند!

دلش می خواهد بخندد ، شاد باشد، افکار منفی را فراموش کند اما خستگی و سروکله

زدن با آدمهای زبان نفهم و بی منطق همه شادیهایش را آنی می بلعد...!

باز من دارم می نویسم و دکمه های کیبورد را چندتایی می بینم! چند وقت است

که اینطور شدم زود گریه ام می گیرد...از بس خشم و غصه فروخورده دارد این دلم...

باز هم بماند...به این نیت آمده بودم که شاد بنویسم...اما باز خستگی روحی و جسمی

نگذاشت...

کاش زودتر بروند...

 

 

[ پنجشنبه 1393/08/29 ] [ 19:25 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
امروز موندم خونه، دلم گاهی تمرکز و فکر می خواد. دوست دارم بعضی وقتا فقط خودم باشم و خدای خودم

یه کمی کتاب بخونم، یه دمنوش نعنا یا شایدم گل گاوزبون بنوشم، یه کمی کارای عقب مونده خونه رو

رتق و فتق بدم، شایدم عصر یه پیاده روی برای ریلکس شدن بیشتر برم.

خدایا این دلخوشیهای کوچیک رو تو زندگیمون بیشتر کن...

 

-------------------------------------

دلم معجزه می خواهد در حد خداییت...

[ دوشنبه 1393/08/26 ] [ 8:5 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام دوستای مهربونم
از اونجایی که خبرنگاری حرفه پر تب وتابیه و بدون اغراق هر روز تجارب زیاد و گاها جالبی و به دنبال داره / دوست دارم توی وبلاگم/ بیشتر از تجاربم توی این حرفه بنویسم... وباز از اونجایی که گویندگی یکی دیگه از کارای من هست و خیلیم دوسش دارم / گاهی وقتام از اون می نویسم... وچون آدم حساسیم دلنوشته ام سر جاشه...

خواهان آسمانی هستم پر نور، شفاف ،آبی...و اگر گاهی ابرناک می شود حاصلش باشد باران و سپس طراوتی وصف ناشدنی...من عاشق آسمانم با همه ناز و عشوه گریش...و ارج می نهم حضور ماه ، خورشید ، ستارگان، ابرها و همه آن چیزی که از حضورش در آسمان خدا بی خبرم...و به نظرم نگاه به آسمان راه رسیدن به خیلی چیزهاست...یادم نرود نگاهم به آسمان باشد...

و خلاصه اینکه:

خط نوشتم تا بماند یادگار......من نمانم این بماند یادگار

امکانات وب