|
دوست دارم...
|
| تقدیم به همه کسانی که خواسته یا نا خواسته دوستشان دارم:
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم....
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم.....
برای خاطر عطر نان گرم...
و برفی که آب می شود....
و برای خاطر نخستین گناه...
تو را بخاطر دوست داشتن دوست می دارم...
تو را بجای همه کسانی که دوست نمی دارم ٬ دوست می دارم.....
پل الوئار نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در شنبه 1388/08/16 ساعت 21:57 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
....ومن همه جا دنبال تو می گردم....
|
کنار خاطرات تیره و روشنم....لای دفترچه های قدیمی ٬ که حالا از جبر گذر زمان برگ های سفید پنبه ایشان زرد و کدر شده است...در پس زمینه های ذهنم٬ اینکه از کجا شروع شد....لابلای زر ورق های کادوهایی که تو برایم خریده بودی...... و همه تاریخ ها و امضاهای پایین نامه های قدیمی تو را جستجو می کنم... با خودم می گویم خوبست گوشه وکنار کمدم را بهتر بگردم شاید باز از تو نشانه ای بیابم....از کوچه رندان زرین کوب یک لحظه مرا می برد به دم کتابفروشی که همیشه قرارمان بود...... و من همیشه ۲۰ دقیقه زودتر از تو آنجا بودم ... و دعواهای کودکانه امان از همانجا آغاز می شد.... که چرا دیر آمدی؟! علف های زیر پایم ٬ سبز شد که هیچ ......زرد و خشک هم شد... و بعد هم با چند تا قاقالی لی که برای هم می خریدیم همه چیز زود فیصله می یافت..... روزهای قشنگ من ... !روزهای همیشه بهار من......!ای آفتای ترین روزها...... !کجایید که یادتان بخیر......و باز جستجو می کنم.... برگ گل خشک شده لای سر رسید سال ۷۸.......که چقدر آن روزها علاقه به نگه داشتن سر رسیدهای هر سال داشتم... یک کلسیون از تقویم و سر رسید برای خودم جمع کرده بودم.... و تو به من می گفتی این همه تقویم را برای سر قبرت می خواهی .... و من مثل بچه ها چند دور دنبال تو دور اتاق خوابگاه می دویدم.... که مگه تو فضولی ؟!! و تو پیروز مندانه از اینکه به چنگ من نیفتاده ای با خنده هایت کریدور خوابگاه را روی سرت می گذاشتی...... هنوز انعکاس خنده هایت در گوشم می پیچد..... و حالا درست ۹ سال است که تو مرده ای .... و من هنوز..... هنوز..... هنوز...... همه جا دنبال تو می گردممممممممم.................................. نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در جمعه 1388/08/15 ساعت 16:3 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
نامه ای به تنها عزیز ماندنی
|
| سلام
اینقدر این مطلب و دوست دارم که حد نداره.... بخصوص اینکه اولین بار که شنیدمش یه جای بسیار خوب از یه آدم خیلی خوب با یه صدای آرامش بخش و زیبا شنیدمش ... و بعد یه دوست نازنین یه بار دیگه دیروز پشت تلفن برام خوندش و دوباره بهم یادآوری کرد....
ای عزیز ماندنی
ای ناب سخت
تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من....
ای خوب خواستنی
اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشایم.
و از تو ٬
برای همسایه امان که نان ما را ربود٬
نان
برای یارانی که دل ما را شکستند
مهربانی
برای عزیزانی که روح ما را آزردند
بخشش
و برای خویشتن خویش
آگاهی
عشق٬ عشق٬ عشق
می طلبم
آمین.... نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در چهارشنبه 1388/08/13 ساعت 7:8 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
دوستی ما خبرنگارا !!
|
| سلام
خب سر کار که می ریم طبیعتا همکار داریم... و ارتباط ما با خیلیا فقط ارتباط همکاریه و در حد همین سلام و علیکای روتین و روزمره... نه انتظاری از هم داریم نه توقعی و نه.... تاز ه بعضی وقتا دور از جون شما زیراب همدیگه رو هم می زنیم و از این صحبتا...اما بعضی وقتا تو همین همکارا یکی و پیدا می کنی که می بینی چقدر احساسش به احساست نزدیکه... چقدر همدیگه رو درک می کنین... خلاصه اینکه چقدر همو می فهمین... اینجا اون دوستیه شکل می گیره....تا اینجاش ما خبرنگارام مثل همه آدمای دیگه.... اما اینجایی که می خوام بگم شاید یه ذره با دوستیای دیگه فرق داشته باشه... ومن گاهی وقتا که به همین جایی که می خوام بگم فکر می کنم راستش یه ذره غصه می خورم و دلم می گیره....اونم اینه که دوستی ماها علی رغم اینکه خیلی همو دوست داریم ولی دورادوره... ماها فقط اسمش هست که یه جا با هم کار می کنیم .... و عملا اینطور نیست... همین خودم و خانم رهبر و مثال می زنم... با اینکه خیلی با هم رفیقیم ولی صبح که میایم یه سلام علیک سریع با هم می کنیم (تازه بعضی وقتا... بعضی وقتای دیگش ممکنه یکیمون کله سحر رفته باشه سر برنامه) بعد اون می ره سوار اون ماشین و من یه ماشین دیگه و می ریم سر آفیش.... تقریبا ۹۵ درصد وقتام دیگه همو نمی بینیم ... تا روز بعد به همین ترتیب... و بعدشم اصلا فرصت این نیست که یه جای دیگه همو ببینیم یا اون گرفتاره روزمرگی هاشه یا من....دلمون لک می زنه که با طیب خاطر یه بار بشینیم و با هم حرف بزنیم... تازه این ارتباط هنوز تنگانگه... حالا یه سری همکارای ما توی تهران که دوستاشون می رن خارج از کشور و خلاصه هر کدوم یه گوشه دنیا.... و اگه دو نفر واقعا با هم دوست باشن... همش باید دلشون شور اینو بزنه که هر آن ممکنه دوستشون یه چند سالی ازشون دور بشه...و خلاصه اینکه دوستی ما ها خلاصه می شه به دائم دلتنگ هم بودن و دورا دور دعاگوی هم بودن.... من از این بابت یه کم غصه می خورم.... فقط یه درد و دل دوستانه بود... نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در دوشنبه 1388/08/11 ساعت 10:14 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
روزهای نارنجی خدا
|
| سلام
این روزا پات و که از خونه بذاری بیرون... به محضی که یه جا برسی که درخت باشه... یا داره ازش برگای خوشگل رنگی زرد و قرمز و نارنجی می ریزه پایین که می تونی دستات و باز کنی و زیرش بچرخی و بچرخی و بچرخی .... و یا از قبل زیر پات فرش الوان سرخ و زرد و نارنجی پهن شده.... وای خدای من ! چقدر این پاییز هیجان انگیزه! اگه گوشات و تیز کنی یا نه اصلا نیازیم نیست تیز کنی .... برگا بلند بلند واست حرف می زنن.... مثل بچگی که یهو حرف زدنمون می گرفت و دوست داشتیم هی حرف بزنیم و حرف بزنیم....وقتی بادم به این جمع خوشگل اضافه می شه.... چی می شه؟!! یه عالمه برگ رقصون دیگه/ آواز خوان و شاد می ریزن روی لباسات... شایدم گونتم نوازش کنن.... البته شاید مثل دستای بعضی مادربزرگا و پدر بزرگا کمی از جبر روزگار خشک و زبر شده باشن... اما همونقدر مهربون و دوست داشتنین...از نزدیک که بگیری تو دستت و زل بزنی و نگاش کنی ....!! وای چی می بینی؟ تلفیقی از سرخ... زرد... یه ته بنفش ملیح.... بعضیاشون سرخابی سرخابین... بعضیاشون نارنجی نارنجی.... بارونم که بباره... دیگه از شدت هیجان انگار نفست تو سینه گره می خوره....... فقط دواش اینه که بدویی بدویی و مثل روزای کودکی از ته دلت بخندی...یعنی قهار تر ین نقاش می تونه یه همچین ترکیب رنگی درست کنه؟!! یه همچین صحنه ای نقاشی کنه؟ اصلا روی کدوم بوم ؟! با کدوم قلمو؟! با کدوم رنگ؟! و با کدوم ذهن به این زیبایی؟! چه روزای قشنگین این روزا..... روزای نارنجی و شاد خدا.......

نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در شنبه 1388/08/09 ساعت 11:11 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
خودمون و دوست داشته باشیم...
|
| سلام
شما چقدر خودتون دوست دارین؟ چقدر به خودتون محبت می کنین؟ چقدر ذوق خودتون و می کنین؟ ببینین منظورم خود پسندی و غرور و خود شیفتگی نیستا.... اون بحثش جداست.... واسه خودتون چه کارایی می کنین؟ چقدر با خودمون رفیقیم؟! یه ذره با خودمون رفیق بشیم... به خودمون نزدیک بشیم... اثر معجزه آسایی داره! عجیب آدم شاد می شه.... راستش و بخواین من یه ذره دارم اینو تجربه می کنم... البته خودمم تا چند وقت پیش زیاد به این موضوع توجه نکرده بودم. یعنی یه جورایی لابلای روزمرگی ها گم شده بودم...اما حالا یه ذره روزام با گذشته داره متفاوت می شه... واین برای خودمم جالب توجه...نمی دونستم خودم چقدر می تونم توی شاد کردن خودم نقش داشته باشم... تازه وقتی اینجوری بشه ... می شه این شادی رو به دیگران هم منتقل کرد....گفتم دیگران... ببینین شاید این چیزی که می خوام بگم زیاد ربطی به نکات بالا نداشته باشه.... اما می خوام اینو بگم : چرا وقتی با همیم بیشتر وقتا نق می زنیم؟ همش گله می کنیم... از زمین و زمون بد می گیم/ در کل انرژی منفی به هم می دیم... نه که بعضی وقتا گله نکنیم... نه که درد و دل نکنیم... می گم بیشتر وقتمون و به این موضوع ها نپردازیم... از فرصت با هم بودن استفاده کنیم و حرفای امید بخش و شادی آفرین بزنیم... بخندیم ... همدیگرو شاد کنیم... باور کنیم که می شه... مگه نمی گن نشونه آدم مومن اینه که شادیش در چهره و غمش در دل باشه.... فک کنم ماها بر عکس شدیم... غرغرامون شده واسه همدیگه... شادیامون اگه باشه واسه خودمون....یه تجدید نظر بکنیم بد نیست.... (البته اینایی که گفتم نصیحت نبودا )
نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در چهارشنبه 1388/08/06 ساعت 12:32 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
همه چهار زن دارند!!!!
|
این پست و یکی از دوستان لطف کردن و به من هدیه کردن با تشکر از این دوست گرامی... با کمال افتخار موضوع به روز رسانی این بارم قرار می دم
روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود كه 4 زن داشت .
ادامه مطلب نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در دوشنبه 1388/08/04 ساعت 6:28 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
من می خوام برگردم به کودکی....
|
| ما چرا می بینیم؟!
ما چرا می فهمیم؟!
ما چرا می پرسیم؟!
من می خوام برگردم به کودکی....
-----------------------------
پی نوشت:
امروز با شنیدن این شعر از حسین پناهی با اون صدا و لحن خاصش ... حال و هوام بد جوری بارونی شد...
نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در شنبه 1388/08/02 ساعت 19:24 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
غریبه آشنا
|
| سلام
چند وقتیه سعی می کنم بین همه مشغله های فکری و جسمی و کاری وغیرکاری و هزارتا مشغله دیگه... که حالا کاری ندارم کدومشون درست و بجا و کدومشون غلط و نا بجاست!!! ادامه مطلب نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در چهارشنبه 1388/07/29 ساعت 20:36 | لینک ثابت |
|
|
 |
|
دخترک و آرزوهاش
|
| دخترک چه شاد بود و دوست داشتنی...

ادامه مطلب نوشته شده توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر در دوشنبه 1388/07/27 ساعت 18:21 | لینک ثابت |
|
|
 |