X
تبلیغات
آسمان آبی

آسمان آبی

یادداشت های مهدیه پوریادگارخبرنگار واحد مرکزی خبر

روزهای خاطره انگیز تابستان

تابستون فصل یادآوری خاطرات شیرین زندگی ،فصل دور زدن با دوچرخه توی کوچه های شهر کویریم به فاصله

8 تا 11 سالگی...فصل بازی کردن با برادر و خواهرهامون توی خونه و سر به سر گذاشتن همدیگه...یادمه یه بار

ظهر تابستون برادرم خواب بود و یواشکی رفتم یه لیوان آب یخ ریختم روی صورتش!! بیچاره یک متر! از تو خواب پرید

و  بعدش کلی دنبال هم گذاشتیم و شیطنت کردیم و همه رو بی خواب کردیم!

فصل گل(به کسر گ) بازی توی حیاط خلوت و با گل باصطلاح شیرینی درست کردن!!

فصل خوندن رمانهای نوجوونی! که چه لحظه های شیرینی رو برمون رقم می زدن...یادمه یه بار تابستون 

14 تا رمان رو به فاصله یک ماه خوندم! همه اشم از خانم عموم می گرفتم که توی جوونیش رمان خون اصل بوده!

فکر کنین مثلا با کلاس ترینشون پنجره فهیمه رحیمی بود!!

 به به دیگه ببینین بقیشون چی بود!

از نسرین ثامنی و اسماعیل فصیح و...خلاصه هر چرت و پرتی به دستم می رسید می خوندمش!

بعضی وقتا با خودم غبطه می خورم چرا هیشکی نبود به من بگه بچه جون حالا که داری انرژی می ذاری

یه چیز درست درمون بخون که یه روزی به دردتم بخوره!

بماند که حالا کتابای سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و اخوان ثالث رو هم می خوندم ،گرچه اعتراف می کنم که

هیچی ازشون نمی فهمیدم! و فقط می خوندم که از قافله روشنفکری نوجوونای هم سنم عقب نمونم!

یه جورایی روی چشم و هم چشمی...!

بازی گل یا پوچ ، یه بازی دیگه هم بود که نمی دونم 

شماها تو شهرتون به اون چی می گین ؟ یا اصلا دارین یا نه؟ که با سنگهای کوچیک بازی می کردیم

تو استان کرمان بهش می گفتن سنگ چاقو،


 منچ بازی و مارپله 

،شیش خونه و هشت خونه که بیشتر عصرا با دختر خاله

هام بازی می کردیم..که بعضی وقتا با جر زنی یکی از بچه ها این بازیها تموم می شد و با روی سرکله هم پریدن ختم بازی از سوی والدین محرتم اعلام می شد!

یه کم که بزرگتر شدیم موسیقی هم به برنامه های تابستون اضافه شده بود...

یادش بخیر کلاس تابستونی هام حال و هوای خودش و داشت...نقاشی، قرآن، ورزش...

و آخر تابستونم که برای ما بچه رفسنجونیا ختم می شد با فصل برداشت پسته 

که بیشترمون هم با برداشت پسته یه جورایی درگیر بودیم ما هم پسته داشتیم و

می رفتیم توی ضبط پسته عمه اینا و کارگرای طفلکی پسته ها رو جمع و جور می کردن

و پدر ومادرامونم درگیر کار ماهام آتیش می سوزوندیم و هی پسته می خوردیم جای همه اتون خالی

اونقدر که مریض می شدیم!البته ناگفته نمونه بعضی وقتام ازمون  کارم می کشیدن!که فصل پسته هم

پر از خاطرات شیرین برای ما بچه رفسنجونیا بود اون زمان...

چقدر ساده سرگرم می شدیم و چه کم توقع بودیم...

هییییییی بچگی کجایی

که یادت بخیر...


[ پنجشنبه 1392/03/23 ] [ 15:48 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


کمی بازبینی لطفا!

سلام

در برخوردهای مختلفی که در سالهای کاری و غیرکاری! با برخی داشتم مسئله ای همیشه برایم

سئوال است.

که چرا بعضی آدما اینقدر دورو هستند یا مثلا در برخورد با دیگران صادق نیستند. یا مثلا رودربایستی بی جا

می کنند. حرفشان را می خورند. نظری عقیده ای چیزی که به ذهنشان در مورد اشخاص و نظراتشان برایشان

مورد سئوال یا مورد انتقاد هست رو جلوی رویشان نمی گویند... و رفع ابهام نمی کنند... در کل صراحت

کلام و لهجه ندارند!


 یا نه! اصلا به خودشان نمی گویند به ما چه مربوط؟ ما که با کفش او راه نرفته ایم!

ببینم چرا چنان و چنین است....عوضش پشت سر شخص چنان آشوبی می کنند

که دودمان طرف را به باد می دهند...

یا حتی بدتر از آن جلوی طرف حتی از نظر و حرف یا شخصیت افراد تعریف می کنند! اما تا طرف دو قدم آنطرفتر

می رود داد سخن از بدی خصلتها و  کمی و کاستی های شخصیتی  طرف  که در وجود همه

ماها کم و بیش وجود دارد سر می دهند...

به نظرم اگر کمی سیاستمان را به سمت صداقت بچرخانیم قطعا موفقتر خواهیم بود و از سویی اشخاص

هم سعه صدرشان را بالاتر ببرند و ظرفیت نقد شدن را در خودشان ایجاد کنند کمتر این مشکلات پیش 

می آید و این دوروییهای مشمئز کننده کمتر شاید رخ بنمایاند!

کمی صراحت لهجه لطفا!!

newfun ir talk مردان بیشتر حرف می زنند یا زنان


[ جمعه 1392/03/17 ] [ 21:57 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


تو می تونی...

آدمهایی هستند که مثل تار عنکبوت به دست و پایت می پیچند و نمی خواهند اجازه دهند تو پیشرفت کنی...

دلشان می خواهند هر روزت مثل دیروز باشد بدون هیچ چیز تازه ای...

گر دست خودشان بود در مرداب 

روزمرگی سرت را زیر گل و لای  می بردند و آنقدر نگه می داشتند تا خفه شوی...

کارهای سطحی ازت می خواهند و می خواهند که دغدغه هایت پیش پا افتاده باشد... درون هیچ و پوچ

 غوطه ورت می کنند...

انگار نفسشان با دروغ و ریا گره خورده و تکبر و خود بینی راز زیستنشان است...

خب این وسط تو اگر بخواهی چیز دیگری باشی بدجوری آزار می بینی و دائم افکارت مشوش می شود و 

هی خودخوری می کنی...

عجیب حرف می زنند و به حرفهایشان پایبند نیستند... 

الوعده اشان وفا نیست...!

قانون زندگیشان بی قانونی و قاعده اشان بی قاعدگیست...!

ولی تو می توانی ...حتم دارم که تار عنکبوت را پاره می کنی...از مرداب روزمرگی سر برون می آوری 

و قوانین زندگیت را به درستی پیاده می کنی...

[ شنبه 1392/03/11 ] [ 20:35 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


با طعم آرامش

تصور کن توی یه کلبه چوبی خیلی قشنگ وسط یه دشت پهناور هستی، از پنجره که بیرون رو نگاه می کنی

تا چشم کار می کنه گلهای سفید و قرمز و زرد هستن...یه نسیم خنک داره می وزه و گلهای پرپشت رو

نوازش می ده...

به سمت راستت که نگاه می کنی کوههای سر به فلک کشیده و زیبا که یه سرشون روی زمین و یه سرشون

توی ابرا...گفتم ابرا ، آسمون نیمه ابریه درست مثل هوای بهار...گاهی یه نم بارونی هم ازشون توی دشت 

می چکه...

صدا هایی که می شنوی صدای یه گله غاز و اردک ، گله های گوسفند ، و صدای بلبل و قناری ایه...

سر ذوق میای میری بیرون کلبه یه سفره پارچه ای پهن می کنی وسطش نون تنوری می ذاری ، یه 

قالب پنیر محلی ، سبزی باغچه کلبه رو هم بهش اضافه می کنی و یه عصرونه بی نظیر نوش جان می کنی...

منتظر یه روز قشنگ دیگه می مونی...دوست داری روز بعد چکار کنی؟

[ یکشنبه 1392/03/05 ] [ 18:44 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


دوباره سلام بینندگان عزیز

سلام

حدود یکسال و سه ماه می شه که متاسفانه بخاطر مشغله مضاعف کاری که این حرفه شریف خبرنگاری! 

واسم درست کرده نتونستم به گویندگی بپردازم. 

و تنها توی این مدت علاوه بر نریشنهایی که قاعدتا برای گزارشهام می خونم ، یه سری نریشن های اخبار

کوتاه تلویزیون رو فقط خوندم...گویندگی شغلی که عجیب دوستش داشتم و برای رسیدن به این شغل که

جز رویاهای کودکی ، نوجوانی و جوانیم بود چه تلاشها که نکردم و چه سختیها که نکشیدم...و بعد

از 8 سال مجبور شدم فعلا به کناری بذارمش تا فرصت دوباره...

اما حالا دوباره فرصت که چه عرض کنم ...چون این روزها همه می دونید که سر ما خبرنگاران از خیلیا

شلوغتر! اما به هر حال قرار که بعد از اتمام ساعت کارم در بخش خبرنگاری، توی

  بخش خبری 20:45 شبکه اصفهان از فردا شب دوباره روی آنتن برم و اینبار بخش خبری

 که مربوط به انتخابات هست رو اجرا کنم...البته همین مدت کوتاه ، مونده به انتخابات،

اونهم یک شب درمیون...امیدوارم گوینده خوبی باشم و بتونم اول به  نحو احسن به مخاطبان 

 این بخش اطلاع رسانی کنم و بعدش هم زحمت همکاران تلاشگرم رو که انصافا هر روز صبح تا شب 

زحمت وافر می کشن تا به روزترین اخبار رو تقدیم مخاطبان کنن ، بتونم به بهترین نحو ارائه بدم...

نرم افزار سیستم تلویزیون

----------------------

عکس مثل بیشتر عکسهای این وبلاگ تزیینی است.


این یک واقعیت تلخ روزگار که امروز دوستی برام ایمیل کرده بود:

 وقتی نیازت دارن بالا می برنت .  اما وقتی

نیازشون برطرف شد بالا میارنت!

[ چهارشنبه 1392/03/01 ] [ 21:54 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال!


حس قشنگ،حرف قشنگ

کوشش قشنگ

دیدگاه قشنگ

راه قشنگ،هدف قشنگ

اینهاست که زندگی ما رو می سازه...

از نالیدن و روزمرگی خسته شدیم...مردیم بس که آه و فغان سر دادیم و سردادند...خوب حالا که چی؟!

به کجا رسیدیم؟! نتیجه چی شد؟! چی بدست آوردیم؟!

 غیر از حرص خوردن و دق دادن و انرژی منفی رد و بدل کردن ؟!

به قول سهراب قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال...قشنگ ببینیم...قشنگ حرف بزنیم...دیدگاه عاشقانه

نسبت به همه چیز داشته باشیم...ای بابا! اینکه نشد زندگی!! که بعضی از ما برای

خودمون درست کردیم... هی ناله ! ناله! ناله! کر شدیم از بس شنیدیم...

یکبار هم نغمه های شادمانه ،سرودهای جاودانه، نواهای عاشقانه سردهیم...عمرمون داره می گذره ها...

اونجوری رو که امتحان کردیم دیدیم چی شد؟ یکبار اینطوری امتحان کنیم،ببینیم چی می شه ،

موافقید؟

 از امروز...

-------------------------------

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:

"چه سیب های قشنگی!

حیات؛ نشئه تنهایی است."

و میزبان پرسید:

قشنگ یعنی چه؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال!

و عشق، تنها عشق؛

تو را به گرمی یک سیب می‏کند مأنوس!





[ دوشنبه 1392/02/30 ] [ 15:15 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


آرزو

آرزو می کنم ،چون آرزو بر جوانان عیب نیست...آرزو می کنم آنچنان شادمانی بر مملکتم حکمفرما شود که 

هیچکس دیگر روی غم،استرس،گرانی و نگرانی را نبیند...و همه مردمان نجیب و سخت کوش سرزمینم

همواره خشنود ، راضی و در آرامش باشند...

اس ام اس آرزو کردن برای دوستان

آرزو می کنم ...چون آرزو بر جوانان عیب نیست...که همیشه سربلند و مقاوم 

 باشیم ، چون دماوند،البرز،سهند،سبلان،زاگرس و دیگر قله های فرازمند این خانه کهن...

آرزو می کنم ،چون آرزو بر جوانان عیب نیست، که هیچ دلی نشکند ،هیچ خانه ای خراب نشود تا خانه دیگری 

آباد شود! عرق شرمساری بر پیشانی هیچ پدری ننشیند و هیچ مادری دل کوچکش بی تاب نباشد...

آرزو می کنم چون آرزو بر جوانان عیب نیست ،که هر کسی هر چیز خوبی را که از خدای مهربان می خواهد ،

به صلاحش باشد و بهش برسد...

TinyPic image

آرزو می کنم ،چون آرزو بر جوانان عیب نیست.که هیچکس در سرزمین پهناورم درد فقر و نداری نچشد 

و هیچکسی سر گرسنه بر بالین نگذارد...

آرزو می کنم چون آرزو بر جوانان عیب نیست،که کودکان سرزمینم همواره شاد باشند،آینده اشان درخشان

باشد، و فردایی بسیار نیکو و زیبا در انتظارشان باشد...و جوانان میهنم غرورشان هیچگاه لگدمال نشود.

آرزو می کنم چون آرزو بر جوانان عیب نیست.که هیچکس بیمار و رنجور نباشد و اگر باشد دارو به قدر کافی

و ارزان در دسترسش باشد...

اس ام اس های آرزو کردن ,پیامک آرزو کردن اس ام اس عاشقانه اس ام اس آرزو کردن اس ام اس اس آرزو کردن

خدایا به حق بزرگواریت در لیله الرغایب آرزوهای همه مردم سرزمینم را بشنو و اجابت کن....

خدایا........

خدایا........

خدایا........فقط و فقط تورو داریم.

[ پنجشنبه 1392/02/26 ] [ 13:18 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


به همین سادگی

سلام
امروز تصمیم گرفتم روزم رو متفاوت شروع کنم.
صبح اول صبح پا شدم اومدم پای اینترنت ،یه سخنرانی مثبت اندیشی از یکی  استادان دانلود
کردم و بلافاصله گوش کردم.
خیلی لذت بردم و واقعا سرحال شدم. 
گفتم حالا که این حس قشنگ سراغم اومده ،خوبه که
اونو با چندتا از دوستام تقسیم کنم. رفتم سراغ ایمیلم و اون سخنرانی بعلاوه تعدادی تصویر
گلهای رنگارنگ رو براشون ایمیل کردم.ازشون خواستم ،اگه از این ایمیل انرژی مثبت گرفتن ،
با جمله یا جملاتی و یا تصویری به من انرژی مثبت بدن.

همینطور که ایمیلم باز بود و به کارای خونه رسیدگی می کردم، دوستی فرستاد:
خییییییییییییییییییییییلی ممنونم که صبح اول صبحی منو خوشحال کردی...همیشه شاد باشی 
دوست جون!
ساعاتی بعد دوست دیگه فرستاد خوشحالم که مثل همیشه خوشحالی! امیدوارم هر روز 
حالت بهتر و بهتر باشه....
و دوست بعدی فرستاد : می دونی تو بی نظیری

بعد از آشپزی و مرتب کردن خونه و گوش کردن به موسیقی های محبوب سنتیم که 

عاشششششقشونم...عصر توی هوای بهاری یه پیاده روی جانانه کردم و بعدشم 
 با یه زوج 70-80 ساله کلی اختلاط کردم!!
خلاصه به همین سادگی امروزم قشششنگ شد...
شاد باشید و به همه شادی ببخشید...الانم می تونیم تبادل کامنتهای مثبت اندیشی داشته 
باشیم. اوکی؟

-------------------------

پی نوشت:

سمیه جان! چقدر امروز توی جلسه جات خالی بود...2ماه گذشت...به همین زودی!

ديشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لاي تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهايم را ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پايت همه جا جاريست...
اما...
دوباره تکرار داستان هميشگي
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت مي گردم......مثل همه روزهاي نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها مي گيرم...!
شايد 
برگي را از قلم انداخته باشم...

[ یکشنبه 1392/02/22 ] [ 21:49 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


دوست داشتنیها

سلام

داشتم با خودم فکر می کردم چقدر دوست داشتنی هستن آدمایی  که از موفقیت دیگران به وجد میان و خوشحال می شن....به دیگران روحیه و نشاط می دن...کارای خوب دیگران رو تایید و تشویق می کنن...

حسود نیستن...برای همه خیر و خوشی می خوان...

در حق دیگران بدجنسی نمی کنن...خوبیای افراد رو می بینن و با سخاوت به روشون میارن...توی نگاه کردن به 

دیگران دنبال نقاط ضعفشون نمی گردن...افراد رو همونطور که هستن می بینن و قبول دارن...

مثبت اندیشان و از خیالات منفی پرهیز می کنن...شوخی های به جا می کنن و به جمع شادی می بخشن...

دیگران رو از خودشون تا بتونن ناراحت نمی کنن...با احساسن و به دیگران تا حد امکان احترام می ذارن...

وجود اینطور افراد واقعا نعمته اگه اطرافتون اینطور آدمی و دارین واقعا قدرش رو بدونید و بیش از پیش 

به وجودش ببالین...در ضمن اگه اشکالی نداره اینجا اسمشو بیارین و هر طور که دوست دارین 

باهاش حرف بزنین...


bipfa_4DZOHEG-001.jpg - من نیازم تو رو هر روز دیدنه..........

[ پنجشنبه 1392/02/19 ] [ 21:25 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]


اکنون

زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

اکنون - آلبوم موسیقی

--------

سهراب

-----------------

خدایا چرا بعضی وقتا اینهمه بیهودگی دارم؟

چرا اینقدر..........؟!

[ دوشنبه 1392/02/16 ] [ 13:24 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ] [ ]