آسمان آبی
یادداشت های مهدیه پوریادگارخبرنگار واحد مرکزی خبر 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
صدای خواندن سالار عقیلی از تلویزیون خانه  به گوشم می رسد و من باز در یک عصر دل انگیز پاییزی

هوس نوشتن کردم.

با شما بگویم و بشنوم. دارم به این فکر می کنم که 6 ماه گذشته چقدر سخت گذشت...

اما باز هم جای شکرش باقی است که سختتر نگذشت...چون این روزگاری که می بینیم قابلیت

هر گونه سختتر شدنی دارد...

به این فکر می کنم که بعضیها می توانند با تصمیمات خلق الساعه و سبک و سنگین

نکرده خودشان چطور قادرند آنی گند بزنند به زندگی دیگران...!

اشکال ندارد بلاخره آن دنیا و حساب و کتابی هم هست...اما معتقدم و با همین دوتا چشم خودم!

دیده ام که چطور توی همین دنیا هم تقاص پس می دهند...پس بماند...

فقط می دانم که زن پر انرژی و شاد گذشته از بس خسته کار شده همش غر می زند!

دلش می خواهد بخندد ، شاد باشد، افکار منفی را فراموش کند اما خستگی و سروکله

زدن با آدمهای زبان نفهم و بی منطق همه شادیهایش را آنی می بلعد...!

باز من دارم می نویسم و دکمه های کیبورد را چندتایی می بینم! چند وقت است

که اینطور شدم زود گریه ام می گیرد...از بس خشم و غصه فروخورده دارد این دلم...

باز هم بماند...به این نیت آمده بودم که شاد بنویسم...اما باز خستگی روحی و جسمی

نگذاشت...

کاش زودتر بروند...

 

 

[ پنجشنبه 1393/08/29 ] [ 19:25 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
امروز موندم خونه، دلم گاهی تمرکز و فکر می خواد. دوست دارم بعضی وقتا فقط خودم باشم و خدای خودم

یه کمی کتاب بخونم، یه دمنوش نعنا یا شایدم گل گاوزبون بنوشم، یه کمی کارای عقب مونده خونه رو

رتق و فتق بدم، شایدم عصر یه پیاده روی برای ریلکس شدن بیشتر برم.

خدایا این دلخوشیهای کوچیک رو تو زندگیمون بیشتر کن...

 

-------------------------------------

دلم معجزه می خواهد در حد خداییت...

[ دوشنبه 1393/08/26 ] [ 8:5 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
سلام دوستان عزیز و وفادارم

 

حالم خوبه...

اما نیاز دارم به انرژی مثبت و دعای خیرتون...

 

دعام می کنید؟

[ چهارشنبه 1393/08/21 ] [ 21:14 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
در انبوه عصر پسوردها ، همانها که شاید شماره شناسنامه ات، تلفنت، و شاید اسم عزیزانت باشد با دو شماره

این طرف وآنطرف... و وقتی نمایشگر سطح امنیت رنگش از  قرمز به سبز تغییر می کند

، حس غرور و شادمانی سراسر وجودت را می گیرد!

 

فصل گوشیهای هوشمند و اپلیکیشنها از ساده  تا عجیب و غریب ، ارتباطاتی که حالا  حداقل در نسل جوان وایبری ، واتساپی ، لاینی ، و...شده است.

 حتی گاهی دیده ام دو نفر کنار هم نشسته اند و بجای ارتباط کلامی دارند وایبری

حرف می زنند..!

عصری که کپی پیست بیداد می کند از پایان نامه های دانشجویی تا یک پست ساده همین اپلیکیشنهای

گوشیهای هوشمند...

فصل بی تعجبی ! شاید درد بی هیجانی!

همه چیز عادی شده است و کمتر چیزی دیگر در این آشفته بازار روزگار تعجبت را برمی انگیزد...

مثلا دیگر آدم از تعجب شاخ هم در نمی آورد..!

فصل حسابهای کاربری در دفتر مثلا هواپیمایی یا قطار مسافربری...

و از آنطرف فصل به گوشه ای رفتن کتابها، کم شدن رابطه های حضوری،بی اعتمادی و...

اینها همه یعنی ارتباطات و زندگی آدمها وارد دوره ای تازه شده است...اما نمی دانیم آخر این شاهنامه

هم خوش هست یا نیست...؟

 

 

[ دوشنبه 1393/08/05 ] [ 7:55 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
من امروز مثل همه تعطیل بودم. فردا را کار می کنم اما دوباره می خواهم به خودم تعطیلی بدهم...مخم سوت کشید این مدت از اینهمه کار و دوندگی ...

مغزم این روزها خود به خود از شلوغی و خستگی از کار می ایستد...من که چندان میونه خوبی با خواب نداشتم حالا هرجا می رسد خوابم می برد مثلا روی صندلی میزکار..توی وسایل حمل و نقل عمومی! 

 

توی خانه راه به راه...خودم باورم نمی شود...انگار بدنم و فکرم نیاز دارد به تعطیلات...

باشه تعطیلات می دهم به خودم.

می روم به یک سفر کوتاه من هم آدمم نیاز دارم به کمی خوش گذرانی...

گرچه کار هم توی آن سفر هست. 

اما می خواهم از این فرصت استفاده کنم و کمی ریلکسیشن کنم...

من نیاز دارم به تعطیلات بین اینهمه شنبه و پنجشنبه...

[ دوشنبه 1393/07/21 ] [ 17:51 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
خدایا دوستت دارم

[ جمعه 1393/07/18 ] [ 13:1 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
سلام

 

خیلی تلاش کردم یک سری چیزها را تغییر بدهم اما نشد...ناچار خودم رو با اونها هم مسیر کردم...

کلا توی این جاده پایان پذیر این زندگی دنیایی برایم از این بعضیها زیاد پیش اومده...

انگار اساس زندگی برخی آدمها سازش است و برخی ساز مخالف زدن...کارم خیلی زیاد خیلی...خیلی هم برایش

تلاش کردم کمش کنم یا حداقل به وضعیت قبل برش گردانم اما نشد...و فکر هم نمی کنم بعد از اینم بشه...

خودم رو باهاش وفق دادم...چون راه دیگری پیش رویم نبود...به قول دوستی که می گفت : تو خودت سر

خودت را شلوغ می کنی...راست گفت.

این روزها چون سرم خلوت نشد خودم شلوغترش کردم...کلاس ورزش را هم به بدو بدوهایم اضافه کردم.

چون با هر چه کنار بیایم با این روزمرگی لعنتی نمی تونم هیچ جوره کنار بیایم و صدالبته نمی خواهم

کنار بیایم...

بعد از ظهرها وقتی که خسته و هلاک از کار و ترافیک و هوای دودآلود برمی گردم صاف می روم باشگاه

و علی رغم همه خستگیهایم چون می دانم دارم کار درستی انجام می دم حتما ورزش می کنم.

پیش خودم می گم فلانی ببین این یک ساعت و نیمه از کل 24 ساعت مال تو هست..مال خود خودت

و از بین همه کارهای طول شبانه روزت همین یکی هست که به درد تو می خوره...پس لطفا

و خواهشا به خودت اهمیت بده و این یکی رو بدون شل کن سفت کن انجام بده...

شما هم برام دعا کنید خوب ادمه بدم...

 

[ جمعه 1393/07/11 ] [ 19:32 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
توی این شهر شلوغ؛ همین شهر با بلوکهای سیمانی،  آسفالتهای سیاه، غولهای آهنی با غرش و دود و دم 

همین شهری که گاهی رنگ خاکستری آسمانش تو را یاد مرگ می اندازد، اتفاقاتی می افتد 

که باورش کمی سخت است. تو را وادار به فکر کردن می کند. می بینی نه شهر آنقدرهام کدر نیست. 

آدمهایش هنوز آنقدرها روحشان مثل آن آسفالت سیاه یا غولهای آهنیش نیست. یا اصلا شباهتی ندارد!

بعضیها که روحشان بیشتر شبیه آینه نرم است و مثل آب روان...

امروز صبح توی همین شهر شلوغ کیف پولم را گم کردم. به همین سادگی...پر بود از مدارک. 

گواهینامه ماشین، کارت ملی، کارت شناسایی خبرنگاری، کارتهای بانک و...و البته قدری هم پول نقد.

وقتی متوجه شدم کیفم نیست که دیگر کار از کار گذشته بود. و با خودم گفتم: به به دیگر یک پروسه

بچرخ تا بچرخیم افتاد سر راهم.وای خدای من کی حوصله داره پله های ثبت احوال رو بالا پایین بره

برای کارت ملی!

کی فرصت داره بره دنبال گواهینامه المثنی!

وای بانک رو بگو میون اینهمه مشغله کی برم بانک؟ 

وای باید به حراست سازمان هم اطلاع بدم کارتم گم شده...خلاصه....

رفتم محل کار به همکاران گفتم. یکی زنگ زد تاکسیرانی که اگر توی تاکسی مانده باشد! یکی

کیف پولش را در آورد و گفت : حالا این پیشت باشد بی پول نمانی...یکی ابراز همدردی و...

و من هم چاره ای نداشتم جز توکل برخدا...تقریبا دوساعتی گذشت. داشتم می رفتم سربرنامه که

کارشناس بیمه زنگ زد! خانم فلانی مدارک گم کردی؟! من: بله ، بله آنهم چه جور! این شماره رو

یادداشت کن زنگ بزن!(تنها شماره موجود توی کیفم همان شماره بیمه بوده!)

زنگ زدم صدای مرد میانسالی از آنسوی خط بگوش می رسید. کیف پول شما رو کنار خیابان پیدا کردم.

من: خوشحال ممنونم جناب . خیلی لطف کردید. او: متواضعانه . خواهش می کنم خانم.ظهر فلان جا...بیایید

تحویل بگیرید. 

من: سرحال و قبراغ: چشم...چشم.

راننده امان : ظهر خودم می برم تحویل بگیرید. بعد اداره. مسول هماهنگی خوشحال: سرساعت 

با یکی از همکاران بروید تحویل بگیرید...

من خدایا شکرت که بخیر گذشت...

و کیفی که میان ازدحام شهر شلوغ صحیح و سالم و بدون کم و زیاد به دستم رسید...و چقدر باورش سخت...

اما : گرنگهدار من آنست که من می دانم...شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد...

 

[ شنبه 1393/07/05 ] [ 17:44 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
بعضی وقتها در رفتار و کردار برخی آدمها می مانی...نمی دانی دم خروس را باور کنی یا قسم

حضرت عباسشان را ! از یک طرف دم از خیلی چیزها می زنند و از سمت دیگر با عملشان به همان چیزها

نیشخند می زنند...

خدایا خودت گفتی که با لطف و مرحمتت بسیاری از گناهانمان را می بخشی اما حق الناس را نه!

پس چرا همان بعضیهایی که ظاهرا از خیلی ماها ادعایشان در خیلی چیزها بیشتر است...مثل

آب خوردن حق الناس می کنند...؟

خدایا چرا ما آدمها سرازیری قبر و پرس و سوالهای آن دنیا را اینقدر راحت فراموش کردیم...

می دانید آدم توقعش می شود...از یک آدمی که سن پدرت را دارد...هزار جور ادعا می کند...

لااله الا الله چی بگم؟! اما روزی نیست که حق الناس نکند...به همین راحتی...

خدایا باز هم مثل همیشه ازت خواهش می کنم آنی و کمتر از آنی ما رو به خودمون وامگذار...

ما در هر شغل و سمت و ...که باشیم راه کج را از مستقیم بهتر و راحتتر می رویم!! خدایا 

تو دستمان را بگیر و نگذار از مسیر تو منحرف بشویم....

[ سه شنبه 1393/07/01 ] [ 22:1 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
امروز توی یکی از برنامه های متداول گوشی های امروزی همونها که دارن یواش یواش ما رو از دیدن آدمهای

اطرافمون، عزیزانمون ، دوستامون بطور واقعی جدا می کنن و تا گردن ما رو تو خودشون فرو می برن، یه دوست 

قدیمی، از همونها که سالهای سال باهاش هیچ ارتباطی نداری و حتی نمی دونی شماره 

تلفنت رو از کجا آورده یه مطلبم لایک شده بود...

(خب اینم از خوبیای همین گوشیاییه که بدی هم کم ندارن!)

رفتم توی صفحش...عکسشو گذاشته بود...

دق کردم وقتی عکسشو دیدم...بغض گلومو سخت فشرد...

سن و سال چندانی نداره اما عجیب گرد پیری روی چهره اش نشسته بود...معلوم بود که حسابی از 

 

روزگار کشیده...بدفرمم کشیده...

 

کنار دستش یه دختر کوچولوی 8-9 ساله ایستاده بود که معلوم بود دختر خودش...به فکر روزایی 

افتادم که توی خوابگاه بودیم...یه دختر خانم و با شخصیت...مهندسی کامپیوتر می خوند...

به شدت دختر نجیبی بود..

 

می دونین اینقدر حالم خراب شد از دیدن عکسش که ده سال حداقل از سن واقعیش بیشتر

می زد که حتی نتونستم مطالبش رو بخونم...یا حتی الکی یه لایک بزنم...

هی اون چهره ناز و جوونش میومد پیش چشمم و مدام به این فکر می کردم

چی شده که اینجوری شده...؟

 

اصلا ...اصلا می دونین چیه؟ من دیگه دلم نمی خواد دوستای قدیمیم رو ببینم...

می خوام همون چهره قبلشون تو ذهنم باشه، شادابی ، طراوت، خنده های بی محاباشون...

شادیهای کودکانه اشون...

بی دغدغگیهاشون...

اصلا من خسته شدم از بس این روزها آدم ناراحت دیدم...آدم ناخشنود...آدم ناراضی...

اصلا من دیگه هیشکیو دلم نمی خواد ببینم...

من دیگه می خوام خودمم نبینم...

 

[ شنبه 1393/06/22 ] [ 17:58 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام دوستای مهربونم
از اونجایی که خبرنگاری حرفه پر تب وتابیه و بدون اغراق هر روز تجارب زیاد و گاها جالبی و به دنبال داره / دوست دارم توی وبلاگم/ بیشتر از تجاربم توی این حرفه بنویسم... وباز از اونجایی که گویندگی یکی دیگه از کارای من هست و خیلیم دوسش دارم / گاهی وقتام از اون می نویسم... وچون آدم حساسیم دلنوشته ام سر جاشه...

خواهان آسمانی هستم پر نور، شفاف ،آبی...و اگر گاهی ابرناک می شود حاصلش باشد باران و سپس طراوتی وصف ناشدنی...من عاشق آسمانم با همه ناز و عشوه گریش...و ارج می نهم حضور ماه ، خورشید ، ستارگان، ابرها و همه آن چیزی که از حضورش در آسمان خدا بی خبرم...و به نظرم نگاه به آسمان راه رسیدن به خیلی چیزهاست...یادم نرود نگاهم به آسمان باشد...

و خلاصه اینکه:

خط نوشتم تا بماند یادگار......من نمانم این بماند یادگار

امکانات وب