X
تبلیغات
آسمان آبی

آسمان آبی

یادداشت های مهدیه پوریادگارخبرنگار واحد مرکزی خبر

برای حال دوستم دعا کنید...

سلام


دوستی دارم بسیار نازنین که البته مدتیه نسیت به قبل بخاطر روزمرگی ها کمتر با هم ارتباط داریم.

انسان بزرگ و نازنینی است. از همونها که همه وجودشون قلب و تمام حسشون مهربانی و کمک به


دیگرانه...

اما مدتی است احساسم می گه یک جورایی ناخوش احوال...دقیقا نمی دونم چرا...اما غم داره...

شاید از یه چیزایی خسته شده...

حال دلش خوب نیست...از دست منم کاری ساخته نیست. فقط براش دعا می کنم و نماز می خونم.

خواستم از شما دوستای عزیزم که به دلهای پاکتون ایمان دارم خواهش کنم براش دعا کنید...

دعا کنید خدا دل و روحش رو شاد کنه و گره از مشکلش بگشاید...

ممنونم از دعاهای خیرتون که برای یک همنوع می کنید...


الهی و ربی من لی غیرک..



[ پنجشنبه 1393/01/28 ] [ 15:3 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

یه شاپرک...!

پشت پنجره که می ایستم نگاهم به شاپرکی زیبا اما خسته می افتد که جایی بین توری و شیشه گیر 

افتاده است...گاهی بال و پر می زند به هوای اینکه خود را نجات دهد ...و گاهی خسته و خمود سرجایش


کز می کند.

نگاهش راه می گیرد ، خیره می شود به دور دستها...شاید یاد باغ گلی می افتد که تا چند دقیقه قبل 

در آنجا شاد و خوشحال از این سو به آنسو می پریده...کمتر خوشیش کام گرفتن  از لب گلی 

خو شبو و مست شدن در عطر هوای باغ بوده...

نمی دانم شاید حالا دارد به همسایه های شادش فکر می کند ، گنجشکان بازیگوشی که از 

هر فرصتی برای پریدن و دویدن و دنبال هم گذاشتن استفاده می کردند...!

اما حالا چه غمی دارد چشمهای شاپرک ...در بهار عمر گویی باید غزل خداحافظی سر دهد و

فکر باغ و بوستان را از ذهنش خارج کند...!

هر چه تلاش می کنم ، پشت پنجره می زنم...می خواهم دستم را لای آن گوشه باز توری کنم...

نمی شود...که نمی شود...عزمم را جزم می کنم  شاپرک زیبا را نجات دهم.

دلم می خواهد برای یکبار دیگر هم که شده باغ مملو از گل را ببیند...عطر گلهای رنگارنگ را حس کند...

 با گنجشکها کل بگیرد...اما بادی سهمگین دوباره به سینه پنجره می کوبد...

شاپرک اینبار با شیشه یکی می شود...شیره زرد رنگی رو پنجره می پاشد...طعم گسی گلویم

را فرا می گیرد...شاپرک کوچک همه آرزوهای قشنگ و مستانگی هایش را فرو می گذارد و 

می رود...

احساس عجیبی دارم...چقدر مرگ دم دست است...چقدر فرصت کم است...به همین سادگی

یکبار نوبت من هم می شود...

دلم برای شاپرک پشت شیشه تنگ شده...!



[ جمعه 1393/01/22 ] [ 21:37 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

هوای تازه

سلام 

توی این هوای بهاری گردش و تفریح رو از دست ندید. به نظرم بهار فصل گشتن و حظ بردن کافی و

وافی از طیبعت زیباست.

هوای عالی، آسمون پاک، نشاطی که خود به خود این فصل به روح و جسم آدمی می بخشه، همه

و همه روح دوباره ای در کالبد آدم می دمه.

به نظرم باد بهاری و هوای اون همونطور که دونه رو از دل خاک در میاره، برگ درخت رو سبز و گلها 

رو شکوفا می کنه، همون کار رو با روح و جسم ما آدمها انجام می ده...

ریه هامون رو این روزها پر کنیم از هوای تازه...

---------------------

اینجا هم روستای 12 هزار ساله میمند در شهرستان شهربابک ، استان کرمان که یک روز رو 

به همراه خانوادم در اونجا زندگی کردم!

 


روستای میمند در کرمان

 

فکر کنین چه ارداه و قدرتی آدمهای سازنده این روستای دستکند ۱۲ هزار ساله رو بر اون داشته که دل

کوه رو بتراشن و از در اون خونه بسازن...

[ چهارشنبه 1393/01/20 ] [ 16:5 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

خانه پدری 2

سلام

این پست هم باز از خانه پدری است. اینجا برای من البته خانه خاطرات و دلبستگیها و عاشقانه ها هم هست.

گوشه گوشه اینجا برای من ورقی یا شاید دفتری از خاطره است...یاد رویاهای نوجوانیم در دلم

زبانه می کشد. دخترکی شاد و بازیگوش که با اینکه با جمع بودن را دوست می داشت، گوشه

عزلتی هم برای خود داشت  و شدیدا هم دوستش می داشت.

گوشه اتاق که دو پشتی مثل مبل گذاشته شده بود و گاهی روی آن می نشستم و

ساعتها کتاب می خواندم خیلی وقتها غیر درسی و از ترس غرغرای مامان لای کتاب درسی پنهانش می کردم...!!

 و بعضی وقتها روی آن می نشستم و دو دستم

را زیر چانه ام می گذاشتم و فکر می کردم..به حال ،آینده و رویاهای ناتمامم، بعضی

وقتها با صدای مامان به خود می آمدم. عزیزم تو درس نداری؟ سوال همیشگی...و پاسخ

من چرا . می خونم به وقتش...و مامان ، پس پاشو کمک من کن...

و من اینبار پیش خودم، بذار یه خورده دیگه فکر کنم.......و باز فکر و رویاهای شیرین...

یادش بخیر...کاش حالا هم می تونستم به همون عمیقی رویای شیرین ببافم...

...و کاش اینقدر روزگار ما آدمها رو بازی نمی داد و تلخ نمی شدیم.

باغچه خانه پدری که حالا البته دیگر وسعت قبل را ندارد ، عجیب مرا

مسحور خود می کند...روزهایی که خسته و گرسنه از مدرسه

بر می گشتم و یک لقمه نان و پنیر برداشته و برنداشته پای باغچه

می رفتم و شیر آب و فواره خانه را باز می کردم و شیلنگ را

روی گلها و درختان می گرفتم...چه آرامشی داشت. با دست برگهای پای 

گلها را کنار می زدم و جلوی عبور آب رو باز می کردم. ساعتها می گذشت

و نمی فهمیدم...باز مادرم صدایم می زد...دختر بیا تو چقدر با این باغچه ور می ری و

من به سختی باغچه نازنینم رو ترک می کردم...فردا صبح که می شد، تمام غنچه ها باز

شده بودند و وقتی از روی حیاط رد می شدم برم مدرسه اونها لبخندشون رو 

با مهربانی بدرقه راهم می کردن...آخ که چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده...

[ پنجشنبه 1393/01/14 ] [ 16:34 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

پستی از خانه پدری

اینجا همه چیز خوب و آرومه. منم خوب و آرومم. از دغدغه ها و بدو بدوهای کار خبری نیست. از نوسانات ناخوشایند بورس هم بی خبرم! کلا از همه چیز بی خبرم. بطور 

خودخواسته سر به سایتهای خبری هم نمی زنم. برنامه ام اینجا قدم زدن و دویدن صبحگاهی توی حیاط خانه پدری است. بعد هم آب دادن باغچه و بخصوص قلمه های نازک تاک است که تازه چند روزی است پدرم کاشته...

مادرم نمی گذارد آشپزی کنم. می گوید برای تو اینجا کار ممنوع است! تو آمده ای اینجا تعطیلات.

بعضی وقتها چند تیکه ظرف می شورم و گاهی یک جاروبرقی مختصر می کشم.

شیطنتهای برادر کوچکترم تمامی ندارد.می خندد و می خنداند. از انرژی و بی خبری جوانیش

لذت می برم.

خواهرم این چند روز دربست آمده پیش من. از شما چه پنهان شبها تا ساعت 2-3 حرف می زنیم.

 و گاهی وقتها کله پاچه اینو آن را هم به بار می گذاریم!!!

البته اینجا هم دغدغه ها و مشکلات خاص هر خانواده هم هست. با هم مشورت می کنیم.

برایشان راه حلهای گوناگون می دهیم. گاهی نصیحت و غرغر هم به کوچکترها می کنم!

آنها هم البته انتقادهای خاص خودشان را از من می گویند.

گاهی حرفی ندارم برای گفتن در مقابل انتقادها. گاهی می خندم و گاهی نزدیک به در 

رفتن از کوره می شوم!

خلاصه اینجا خانه پدری است و نقطه اشتراک فراوان با آدمهایش وجود دارد و

چیزی به عنوان رودربایستی وجود خارجی ندارد.. و بیشتر از هرجای دنیا درک می شوی

 وبرایت دل می سوزانند. حتی همان موقع که زبان به انتقاد می گشایند.

برای همین اینجا از هر کجای دنیا بیشتر احساس راحتی می کنی...


[ سه شنبه 1393/01/12 ] [ 8:17 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

زنده باد تغییر!

سلام

تغییر دادن برخی حال و احوال شاید سخت و گاهی غیر ممکن به نظر برسه. اما گاهی وقتا واقعا لازمه.

اینکه آدم مدام درگیر کلیشه ها باشه و بگه من اینم واقعا هنر نیست. 

هنر اینه که نسبت به خودمون ، رفتارهامون تعاملاتمون با دیگران و...در درجه اول آگاهی پیدا کنیم و

 واقعا نقیصه هاش رو بیابیم و اصلاح کنیم.

این هنر هست که روز به روز بیشتر به سمت کمالات انسانی بریم و واقعا این درونمون رو بسازیم و

انسانی کنیم. تا دیگران از بودن با ما رنج نکشن.

اخلاق خوب اینه که دیگران از درکنار ما بودن لذت ببرن. نه اینکه هر کدوم به جایی پناه ببرن!

خلاصه اگه این اخلاق خوبه هم نیست اقلا پا تو کفش دیگران نکنیم.

حالا این توی اخلاق ، توی امورات دیگه زندگیمون هم باید بررسی لازم رو انجام بدیم از تغییرات مثبت

هراس نداشته باشیم. 

بعد که تغییر مثبته شد اونوقت لذتشو می بریم، هم خودمون هم اطرافیانمون...

خلاصه اینکه همیشه نیاز نیست روی یک چیزی پافشاری الکی کنیم یا همون به اصطلاح تاکید 

نکینم مرغ یگ پا داره!!! گاهی وقتا این لجبازی ها و منعطف نبودن ها بد جوری دودش رو به چشم

آدم می فرسته! مهمه ها...فراموش نکینم!

حالا یه کنجکاوی خبرنگارانه ! شما قرار امسال چیو تغییر بدین؟

راستش من قراره امسال کمتر غر بزنم  و بیشتر از قبل با افکار مثبت زندگی کنم. انشاالله!

 

[ سه شنبه 1393/01/05 ] [ 21:39 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

می تازیم....!

سلام


امسال به نظرم قرار من مثل همون حیوان نجیب بتازم! از اول فروردین مثل یه بچه خووووب رفتم سرکار! کلی هم

کار کردم. دیروز که برنامه های روتین بود که با توجه به اینکه همکاران در مرخصی به سر می برند خب معلومه که 

تراکم کار ما که هنوز مرخصی نرفتیم بیشتر می شه و دیروز تقریبا از 12 ساعت حضور در محل کار 10 ساعتش

را مفید دویدم!

امروز به عنوان روز دوم کار هم نخستین مستند عمرم را برای شبکه شما تدوینش رو کلید زدم. و از صبح ساعت

8 تا همین امشب ساعت 20 همینطور با این تدوینگر طفلکی سر میز بودیم! تازه 7 دقیقش تدوین شد!

اینجوریاس دیگه...قراره فردا هم 7 دقیقه دیگه بزنیم و پس فردا هم نهایی کنیم و ارسال کنیم خدمت دوستان

شبکه شما و شبکه اصفهان...

درسته کار زیاد بود،  ولی خوب بود...همینکه آدم یه کار تازه انجام می ده و کمی از روزمرگیها خلاصی پیدا می کنه

خوبه...شکر خدا...همیشه معتقدم کار آدم و اذیت نمی کنه...و اگر هم گاهی خستگی بوجود میاد از حواشی

گریز ناپذیرشه متاسفانه...کاش این حاشیه ها و بخصوص استرسها تو سال جدید به حداقل برسن! 

کاش بشه!

  

[ شنبه 1393/01/02 ] [ 21:59 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

نوروز پیروز

سلام دوستان عزیزم

سالی نو داره از راه می رسه و ما همه امید داریم سال پیش رو قشنگتر و بهتر از سال پشت سر باشه.

دعا می کنم همه امون بتونیم امسال با افکار نو و سازنده ، پرتلاش تر و پرثمرتر از همیشه باشیم.

شاد باشیم و به همه شادی هدیه کنیم و آرام و آرام باشه روح و روانمون با توکل به خدای بزرگی که 

همپای نفسهامونه...

امسال سال اسب باید همه امون بتازیم به سمت خوشبختی ، پیشرفت ، و البته عاقبت بخیری ،

باید سعی کنیم کارهای خیرمون رو بیشتر کنیم و به هم نوعانمون از نظر روحی ، روانی و معنوی البته

مادی بیشتر توجه کنیم....

سال نو مبارک، نوروز پیروز


[ پنجشنبه 1392/12/29 ] [ 12:23 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

گربه سیاه...

از دعای گربه سیاهه بارون نمی باره اما آهش زمین رو می لرزونه...

مراقب گربه سیاههای زندگیمونم باشیم...

[ سه شنبه 1392/12/27 ] [ 11:6 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

دیلیت شده...

چقدر زود ما آدمها فراموش می شیم در ذهن برخی که روزگاری دوست بودند...چقدر زود...


فقط همین.




------------------------------

پی نوشت:

بچه ها می شه برام دعا کنید؟ یه زخم کهنه دارم که هیچ جوره خوب نمی شه...

[ جمعه 1392/12/23 ] [ 19:44 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید