تاريخ : یکشنبه 1393/05/05 | 18:52 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
امشب درست بعد از 4 ماه فرصت کردم برم شهرمون و به پدر و مادرم سر بزنم...جایی که از همه جا بیشتر درک

می شی، تنها بخاطر وجود خودت دوستت دارن، می تونی با همین سن و سالی که هستی بچگی کنی،

ناز کنی ! غر بزنی! از ته دل و بدون هیچ ماسکی بخندی...شاد باشی حتی درد و دل کنی و بزنی زیر گریه

درست مثل بچگی!

هر ساعتی دوست داشتی بخوابی ،پاشی ...

بهترین جای دنیا همین خونه پدری و مادری...خدا وجود نازنین همه اشون رو برامون حفظ کنه و اونایی

هم که نیستن خدا روحشون رو شاد کنه...

کاش بیشتر فرصت دیدار حاصل می شد...

 



تاريخ : جمعه 1393/05/03 | 10:41 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام دوستان خوبم

چقدر دلم برای همه اتون تنگ شده بود...

امسال هم ماه رمضون رو به پایان و شرمنده ام که بگم امسال سختترین ماه رمضون عمرم رو سپری کردم...

شاید بخاطر این بوده که ایمانم به حد لازم قوی نبوده متاسفانه...اما امسال دویدم و دویدم زیر گرما بی وقفه...شش روز هفته و هر روز نالیدم از تشنگی...و افطار با لبهای کبود از تشنگی و هر روز به یاد

لبهای تشنه حسین ع و بخصوص کوچولوی شش ماهه اش روزمو باز کردم...

خیلی بده که آدم از سوی کسی درک نشه...نفهمنت و فقط و فقط و فقط مثل یک دستگاه ازت توقع تولید

داشته باشن...البته که ما اومدیم کار کنیم اما به نظرم باید اول انسانها رو بعنوان یک انسان در نظر گرفت

و بعد بعنوان یک کارمند یا هرچیز...البته همه اینها باعث شد که دور از جون اگر یک زمانی به جایی رسیدم

حتما اول احساس و فکر آدمها رو در نظر بگیرم و بعد ازشون کار بخوام...خیلی خسته شدم...کاری که یک 

زمانی چشمام رو صبح با خوشحالی باز می کردم و خوشحال از این بودم که دارم سر این کار می رم حالا

مثل یک بغض سنگین بیخ گلوم رو گرفته...و این رو هم می دونم که خودم تو این زمینه مقصر نیستم...

روزهام به سنگینی داره می گذره...

 



تاريخ : دوشنبه 1393/04/23 | 23:18 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت...

 

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

 



تاريخ : جمعه 1393/04/13 | 10:12 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
نمی دانم چرا وقتی حرفهایت خیلی زیاد می شوند...خیلی خیلی زیاد می شوند...لال می شوی؟!

دیگر حرف زدنت نمی آید؟ دلت می خواهد ساکت باشی ...زبانت حس و حال تکان خوردن ندارد...

من نمی دانم از این در خود فرورفتن چه چیز عایدت می شود که اینقدر گاهی وقتها تمایل به آن داری؟

در جمعی اما فقط با خودتی با خود خودت...به خنده ها می خندی...چقدر خنده دار!

به واکنشهایشان واکنش نشان می دهی..چقدر خنده دار!

همه چیز دنیا گاهی برایت سوال می شود...سوال و سوال...بی جواب...چقدر خنده دار...!

ذهنت از بس فکر کرده دلش سکون می خواهد...سکون عجیب...دلش می خواهد قرار بگیرد...

دلش می خواهد یک چیز سنگین روی سرش  بگذارد  و نگذارد اینهمه هیجان جانش را بالا بیاورد...

یک چیز سنگین شبیه یک سنگ...شاید مثلا سنگ قبر...دلت می خواهد برای همیشه ساکت باشی...



تاريخ : شنبه 1393/04/07 | 19:21 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
منو جون پناه خودت کن برو

بزار پای این آرزوم وایستم

به هرکی بهم گفت ازت رد شده

قسم میخورم من خودم خواستم

منو جون پناه خودت کن برو

من از زخم هایی که خوردم پرم

تو باید از این پله بالا بری ،

توبالا نری من زمین میخورم ♫♫♫

درست لحظه ای که تو باید بری،

اسیر یه احساس مبهم شدیم

ببین بعد یک عمر پرپر زدن،

چه جای بدی عاشق هم شدیم

برای تو مردن شده آرزوم

یه حقی که من دارم از زندگی

نگاه کن تو این برزخ لعنتی

چه مرگی طلب کارم از زندگی

به هرجا رسیدم به عشق تو بود

کنار تو هرچی بگی داشتم

ببین پای تاوان عشقم به تو

عجب حسرتی تو دلم کاشتم

اگه فکر احساسمونی برو ،

اگه عاشق هردومونی برو

تو این نقطه از زندگی مرگ هم ،

 

 

نمیتونه از من بگیره تورو 

 

شنیدن این آهنگ خاطرات دور و نزدیکی رو توی ذهنم زنده کرد...چه سری در این  موسیقی است...



تاريخ : چهارشنبه 1393/04/04 | 9:58 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
روزهایی هست در زندگی که روی دور شانسی ...مدام اتفاقات خوب، روزهای درخشان ، شادی های افزون

و چیزهایی که مدام قند توی دلت آب می کنند و دلت از اینهمه خوشی غنج می رود...

اما روزهایی هم پیش می آید که کارت به خنسی می افتد انگار! هی روزگار پیش نیم رود آنطور که تو دلت می خواهد ... گره می افتد، بد شانسی می آوریم و هی لعنت می فرستیم به اینو آن و البته این شانس بخت برگشته... این دو دو جهت مختلف زندگیمان هستند اما چیزی که این وسط مشترک است ما هستیم دیدگاه ما و نوع برخوردمان با خوشیها و ناخوشیهای زندگی... اینکه انصاف را رعایت کنیم و همه جوره زندگی را با جان و دل بپذیریم... و به قول اصفهانیها کوری و کچلیش را به آواز خوشش ببخشیم....و صبر کنیم تا دوباره روزهای قشنگش از راه برسند...

 

 



تاريخ : یکشنبه 1393/03/25 | 18:2 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
لحظه هایی هستند که هستیم چه تنها ، چه در جمع اما خودمان نیستیم انگار روحمان می رود همانجا که می خواهد بی صدا بی هیاهو همان لحظه هایی که راننده ی آژانس میگوید رسیدین فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟ راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟ ساعتهایی که شنیدیم و نفهمیدیم خوندیم و نفهمیدیم دیدیم و نفهمیدیم و تلویزیون خودش خاموش شد آهنگ بار دهم تکرار شد هوا روشن شد تاریک شد چایی سرد شد غذا یخ کرد در یخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه و کی گریه هایمان بند آمد و کی عوض شدیم کی دیگر نترسیدیم از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم و موهای سرمان سفید و از آرزوهایمان کی گذشتیم " یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم "



تاريخ : جمعه 1393/03/16 | 10:58 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام

 

ما آدمهای امروز اغلب در حال دویدنیم. می دویم که پول دربیاریم ، اضافه کار می ایستیم که سهم بیشتری

بهمان تعلق بگیرد...پولش را می زنیم به زخم زندگیمان...یا اصلا اینهم که نباشد شاید بدویم

 که به ایده آلهای  شغلیمان برسیم.

 

 

یا اینهم نه می دویم از سر علاقه و یا اصلا می دواننمان! شاید خودمان علاقه ای به

اینهمه دویدن نداشته باشیم...

اما از اینها همه که بگذریم به نظرم گاهی یک توقف لازم است. که بفهمی کجای کاری...؟

یا کجاها خوب بودی و کجاها نقاط ضعفت بیشتر از قوتت بوده و نیاز به اصلاح دارد...

اینکه دویدنت تا چه حد به هدفت جامه عمل پوشانده...؟

اصلا یک استراحت لازم است گاهی...

 

که فکرهای نو به سرت بزند و خلاقیتت دوباره غلیان کند...اصلا دلت برای دویدنهایت تنگ شود.

قدرشان را بدانی تا شاید کمتر غر بزنی...نیاز است گاهی توقف که بفهمی کجای کاری...

 

 

 



تاريخ : شنبه 1393/03/10 | 22:22 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام دوستان عزیزم

جشنواره هجدهم مراکز استانها با عنوان هدهد 18 امسال در دیار غیور پرور آذربایجان شرقی

شهر تبریز برگزار شد.

 

جشنواره ای پر از خاطرات قشنگ و به یاد ماندنی از برنده شدن و جایزه گرفتن که بگذریم دیدار 

همکاران عزیزم در مراکز استانها همیشه جذابیتهای خودش رو داره. تبادل تجربیات ، بیان دغدغه ها

یک جورایی باز آموزی مطالب و...خلاصه شوری است وصف ناشدنی...

و اما بعد شهر تبریز با مردمانی که گمان می رود عاشق پیشه اند...صمیمی و صادق 

باور کنید یک لحظه در تبریز احساس غربت نکردم. با وجودیکه زبان مشترک نیست اما دلها با هم

همسایه دیوار به دیوارند.

کلان شهری زیبا با هوایی مطبوع و البته پاک...

از جاهای دیدنی تبریز زیبا فقط فرصت دیدن ایل گلی بی نظیر و شاد و قشنگ و مقبره الشعرا و بازار

6 کیلومتر مربعی تبریز را داشتم. بقیه ماند برای فرصتی دیگر که انشاالله حتما دست خواهد داد...

سوغات تبریز بی نظیر است. این یکی را حسابی خریدم. از آجیل تا گورابیه و تسبیحی و عسل

و مربای گل...و...

مهربانی تبریزیها تمامی نداشت. از دوستی که کلی ازش بخاطر مشغله های زیاد عذرخواهی می کنم.

تا دوست دیگری که با سوغات تبریز چاشنی با مهر اصیل آذری کلی کلی شرمنده ام کرد.

خلاصه تبریزیها  مردمانی اصیل و بسیار با فرهنگ و مودبند. و البته اهل ملاطفت. اگر آنجا رفتید نشان

به همین نشان که هرگز احساس غربت نخواهید کرد.

 



تاريخ : چهارشنبه 1393/02/31 | 9:22 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام

مدتی است که برای من صبحها فرق کرده خیلیم زیاد...صبحهای من دیگه با خستگی و کسالت شروع نمی شه.

برعکس با یک پیاده روی جانانه یکی دو ساعته و ورزش صبحگاهی آغاز می شه.

صبح عجیب انرژی خاصی داره بخصوص حالا که هنوز بهارخانم دلبری می کنه...نفس آدمو چاق می کنه . 

بخواهی،  نخواهی انرژی و نشاط زیر پوستت تزریق می کنه.

اونقدر که وقتی به خود میای متوجه می شی داری لبخند می زنی و راه می ری...

افقهای زندگیت رو با افکار مثبت مرور می کنی و از اینهمه شور و سرمستی بوستانهای شهر به وجد

میای...می فهمی که هنوز تک صدای شهر بوق و غرش ماشینها نیست...اگر خوب گوش کنی هنوز 

صدای بلبلان سرمست رو تو پارکها می شنوی...خوب که چشمات رو باز کنی می بینی هنوز مرغ مینا،

سار ، بلبل و برخی پرنده ها هنوز بالای سر درختای پارک با شوق پرواز می کنن...

رنگ شهر فقط خاکستری مایل به سیاه نیست...شهر رنگ دارد ، قرمز رز، بنفش بنفشه ها ، صورتی 

گل محمدی و سبز درختها...

این یعنی هنوز جای امیدواری هست...هنوز درهای امید و زندگی چهارطاق باز است...

نفس بکش ، زندگی کن، نقش بیافرین مفید باش برای خودت و مردمت....

صبح زندگی اتان روشن و پر امید باد.../