تبليغاتX
آسمان آبی


























آسمان آبی

یادداشت های مهدیه پوریادگار(خبرنگار واحد مرکزی خبر)

وقتی که فکرش را می کنی می بینی خب خیلی چیزها را به دست آوردی در این سالها که دیگران هم گاهی غبطه اشان را خوردند یا شاید بعضی وقتها حسودی...اما تو که از نزدیک و از داخل گود به داشته هایت نگاه می کنی می بینی بابت هر کدامشان بهایی پرداخته ای همان فرمول همیشگی هر چیزی بها یا تاوانی دارد باید بپردازی تا بدست آوری...مثلا شاید در کار تا حدودی پیشرفتی بوجود آمده باشد ُ اما خوب که فکرش را می کنی می بینی کو آن همه دوستان مهربان و با صفا که اگر ماهی یکبار قراری و وعده ای و سینمایی نبود انگار روزمان شب نمی شد...یا توی زندگی صاحب چیزهایی شده ای اما ....برای هر چیزی بهایی دادم ریز و درشت... حالا که فکرش را می کنم می بینم خب بعضی چیزهایی که دارم واقعا اندازه بهایی که پرداخت کرده ام ارزش دارند و بعضی چیزها را سخت گران خریدم و بعضی دیگر را.....متاسفانه اصلا ارزشی نداشتند و در اصطلاح بنجول بودند و روزگار بهم انداختشان.....


 

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت 19:55 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

نمی دونم چرا بعضیا قسمتشون رفتن و نرسیدن است....شروع بی پایان و قصه ناتمام....دعای بی اثر و زندگی بی ثمر... یا دل ترک خورده و دو بال شکسته است ....سهمشان بغض فروخورده و طعم گس غصه است...اصلا چرا بعضیا قرار نیست دلشان به هیچ چیز هیچ وقت خوش شود....دیده ام آدمهای اینگونه را و مانده ام ..............

------------------

پی نوشت:اگه دلتون برای یک نفر که خیلی هم دوسش دارید تنگ بشه ولی هیچ راه پس و پیشیم نداشته باشید ،چکار می کنید؟ غصه می خورید؟یا......؟


برچسب‌ها: قسمت, رفتن, نرسیدن, قصه ناتمام
نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/05ساعت 22:49 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم/ زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت/ زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست.....


راستی چرا واقعا بعضیا خودشون و به شدت کنترل می کنن تا نخندن؟! یعنی چرا خنده هاشون رو کنترل می کنن ؟! البته منظورم هر خنده ای و هر جا و مکانی نیست...منظورم همونجاهاییه که آدما می تونن شور و نشاط داشته باشن ...شاد باشن...انرژی هاشون رو تخلیه کنن...بهم دیگه امید بدن... مگه این نیست که بخند تا دنیا به روت بخنده؟...چرا به نظرتون بعضیامون یادمون رفته که باید شور عشق و شادی از خودمون بجا بذاریم؟مگه هر آمدنی رفتنی به دنبالش نیست؟ بیاین قول بدیم بهم از امروز تا می تونیم شاد باشیم....

 

--------------

پی نوشت: راستی اون خبره بود که گفتم توی راه بلاخره از راه رسید...!با اجازتون بعد از 8 سال کار کردن بلاخره استخدام شدم...و حکمم به عنوان خبرنگار رسید...

پی نوشت2: حالا فکر نکنین واسه اینکه حکمم اومده می گم شاد باشیم و از این حرفا! من کلا آدم مشنگیم!

پی نوشت3: یادمه طول دوران تحصیل یه بار از کلاس اخراج شدم اونم بخاطر این بود که یکی از بچه های کلاس شکلکی در آورد که  نتونستم خندم و کنترل کنم و با قاه قاه خنده از کلاس اخراج شدم! 

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 7:30 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

سلام دوستان

ممنون که در نبود من هم نگاهتون به آسمون آبی بود...راستش چندروزی به  طور غیر مترقبه مجبور شدم به سفری برم....که شکر خدا این سفر علی رغم اولش که خیلی برای من هول برانگیز و پر از استرس  بود به خیر و خوشی به پایان رسید....راستش بنده خدا پدرم مجبور به جراحی قلب باز شد آنهم به طور اورژانسی...و به لطف خدا عملش با موفقیت انجام شد....و از بیمارستان مرخص شد....و من فهمیدم که چقدر بیشتر از آنچه که فکرش را می کردم پدرم را دوست دارم...چقدر وجودش برای همه ما حیاتیه....و چقدر سایه اش بالای سرمون قشنگه و واجبه که باشه....و اما بعد...برای اینکه فضارو عوض کنم کمی از تجربیات دیگه این سفر براتون بگم....فهمیدم که مردم شهری که چند روزی ما مهمانش بودیم چقدر آدمهای درستیند....چقدر با صداقتند...و الحمدالله هنوز دو دره بازی در اونجا باب نشده....فهمیدم  که چه فامیلهای نازنینی ما در اون شهر داریم که به شخصه برای اولین بار می دیدمشون ...و چقدر مهربان و خونگرم بودند و چقدر هر کاری از دستشان برآمد با جان و دل انجام دادند....و چقدر این آدمهایی را که تازه دیدم حالا با همه وجود دوست دارم....به هیچ عنوان مارا تنها نگذاشتند در هیچ روزی....کاش بتونم یک روزی همه محبتهاشون رو جبران کنم....اما بخش دوم : من فهمیدم بیمارستانهای خصوصی بدون اینکه هیچ امکانات خاصی برای همراهان بیماران در نظر بگیرند تنها با دادن یک صبحانه ،ناهار،وشام آنهم زیر حداقل کیفیت  روزی 45 هزارتومان هزینه از همراه بیمار دریافت می کنند!مبلغی که می شود سه وعده غذا مثلا در هتل عباسی اصفهان تنها هتل 5 ستاره این شهر میل کرد! و من فهمیدم ترمینالچی های این شهر به اتوبوس اسکانیا می گویند وی آی پی ! و به وی آی پی می گویند اسکانیا! بلیط را به عنوان وی آی پی فروختند ولی اتوبوبوس اسکانیا بود! ووقتی گفتم چرا؟! گفتند خوب وی آی پی است دیگر....! انگار مثلا مردم اولین بارشونه که سوار وی آی پی می شوند! و باز فهمیدم مردم این شهر هم متاسفانه مثل خیلی از ماها وقت و زمان برایشان مهم نیست ...مثلا اتوبوس 35 دقیقه با تاخیر حرکت کرد اما هیچکس جیک نزد! غیر از من که غرولند خبرنگاری همه جا همراهمه و معترض شدم پس چرا اتوبوس حرکت نمی کنه؟! و همه با تعجب نگاهم کردند که مثلا حالا که چی؟! کجا با این عجله؟! و من فهمیدم اتوبوس بین شهری یعنی همون اتوبوس خط واحد شهرداری!! چون یک 40 باری وسط راه وایساد مسافر تازه سوار کرد و مسافر پیاده کرد! و البته من فهمیدم که هیچکدام از این بخش دومی ها که گفتم مهم نیستند....! مهم اینه که تنت سالم باشه و دلت خوش باشه....همه چیز می گذره ....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 6:54 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

سلام

این ماه دی هم یواش یواش داره ماه مهمی واسه من می شه...یه جورایی ماه تحول توی زندگیم! مثلا اولین بار که توی تلویزیون به عنوان گوینده اخبار گفتم 17 دی 83 بود....ایجاد وبلاگم و آشنا شدن با کلی دوست مجازی که بعضیاشون به دوستان واقعی و نزدیک تبدیل شدن و حتی توی زندگیم تاثیر گذار شدن 18 دی 87 بود....و حالا امشب چهارشنبه 21 دی 90 دوباره بعد از چند سال دعوت شدم برای گویندگی اخبار تلویزیون (چون سالها بود که فقط رادیو  خبر می خوندم) البته هر چند موقت...ولی برای خودم جالبه توجه...و اما یک خبر مهم هم توی راه دارم که اگه اونم توی همین 8-9 روز دی اتفاق بیفته دیگه واقعا به دی ماه یه جور دیگه نگاه می کنم....!

-------------------

پی نوشت:

خدای خوبم....می دونم که این یه کلاس درس تازست ...و می دونم که می خوای یه چیز تازه بهم یاد بدی....با دقت می شینم سر کلاس و گوش می دم ببینم درس تازت چیه....؟هر چند گاهی شیطنت می کنم و بازیگوشی...که اینهم خاصیت شاگرد تنبلهاست...! بساز با شاگرد ته صفیاتم.....التماس دعا دارم از همه دوستان...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 15:37 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

سلام

دوباره رفتم یه جا برنامه که حداقل تا یه هفته ای باید سنگینی بغض توی گلوم رو تحمل کنم......خدایا حکمتت رو شکر....من که آخرش از کارای تو سر در نیاوردم! یعنی می دونم که قرارم نیست سر در بیارم...! اصلا منو ببخش که فکر می کنم باید از چیزی سردربیارم...! جوونای دسته گلی که با یه تصادف قطع نخاع شده بودن و ویلچر نشین....البته اونا بعد از اینکه با بیماریشون کنار اومده بودن بسیار توانمند شده بودن و کلی نقاشیای زیبا خطهای قشنگ موسیقی گوشنواز ورزش و ...انجام می دادن....ولی بچه ها تورو خدا بخاطر خودتون و پدر و مادرتون  قدر سلامتی خودتون و اطرافیانتون رو بدونید و سر هیچ و پوچ ناشکری نکنید....و بعدشم تو رو خدا شمایی که پشت فرمون اتومبیل می شینید...کمی رعایت کنید و سرعت نرید....نمی خوام به خدا ننجون بازی در بیارم و نصیحت کنم ولی همه چیز توی یک لحظه برای یک عمر خراب می شه....علت 90 درصد قطع نخاع شدن این بچه هایی که من دیدم تصادف و بی احتیاطی بود....خدایا همه بیماران رو شفا بده...دلم گرفته....

-------------------

پی نوشت:

وقتی خدا مشکلت رو حل می کنه به تواناییهاش ایمان داری...وقتی خدا مشکلت رو حل نمی کنه به تواناییهات ایمان داره......

 

نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت 23:6 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

سلام دوست من...

یادت نره توی دشوارترین شرایط هم که باشی ،غیر از خدای مهربون و همت خودت هیچ چیز دیگه ای و هیچکس دیگه ای قادر نیست تو رو کمک کنه....پس از همون اول بریم سر همون کسی که شاید بعضی وقتا آخرین نفر سراغش می ریم.......اینو اول از همه برای یادآوری خودم گفتم......


نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت 21:44 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! 

--------------

پی نوشت:

بچه ها قبول دارید بعضیامون باید یه تجدید نظر توی رفتارمون با پدر و مادرمون بکنیم....خبرها حاکی از اونه که بعضیامون رفتار درستی باهاشون نداریم..... !!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت 22:42 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

زندگی یا زنده گی....مسئله اینست....


-------------------

پی نوشت: چقدرش دست خودمون که توی بن بست  روزمرگی گم نشیم...مثلا شما ، آره باشمام دوست خوبم...! چیکار می کنی که یه آدم کلیشه ای نشی؟

پی نوشت: یادآوری یک خاطره تلخ در وبلاگ دوستی....

هیچ وقت یادم نمی رود آن یکشنبه دی ماهی ایه شوم را...سوار بر تاکسی با دوستانم  مسیری را در  یکی از خیابانهای تهران طی می کردیم...بعد از سالها همه دور هم می خواستیم در خانه دوستی جمع شویم...شب بود و من چون مسافر بودم ُ بی خبر از همه جا....ناگهان پیچ رادیوی تاکسی که باز شد ....گفت: زلزله بم....گفت: .....کشته....گفت:کمکهای مردمی....و گفت و گفت:....و خنده بر لبان منو دوستانم خشک شد....زبانمان چسبید ته حلقمان...کسی حرف نزد...و همه در تاریکی شب بی پروا گریستیم...بخصوص من که از آب و خاک دیار کریمان بودم...و سادگی این مردم را سالهای متمادی از نزدیک لمس کرده بودم...با لهجه شیرین و ساده و بی پیرایه اشان خو کرده بودم....جنس گریه هایشان را حس می کردم و سوز عجیبی داشت سرمای دی ماهی ایه آن سال.........................................

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 21:23 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |

فصلی تازه در راه است

دست در دست هم

یک برگ سرخ

ورق می‌خورد

 --------------------

و برگ سفید تازه ای بر ورق روزگار اضافه می شود....بر روی برگ تازه چه داری برای نوشتن؟

پی نوشت :غم قفس به كنار،آنچه عقاب راپير مي كند ،پرواز زاغهاي بي سر و پاست...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 11:30 توسط مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر| |