تاريخ : شنبه 1393/06/22 | 17:58 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
امروز توی یکی از برنامه های متداول گوشی های امروزی همونها که دارن یواش یواش ما رو از دیدن آدمهای

اطرافمون، عزیزانمون ، دوستامون بطور واقعی جدا می کنن و تا گردن ما رو تو خودشون فرو می برن، یه دوست 

قدیمی، از همونها که سالهای سال باهاش هیچ ارتباطی نداری و حتی نمی دونی شماره 

تلفنت رو از کجا آورده یه مطلبم لایک شده بود...

(خب اینم از خوبیای همین گوشیاییه که بدی هم کم ندارن!)

رفتم توی صفحش...عکسشو گذاشته بود...

دق کردم وقتی عکسشو دیدم...بغض گلومو سخت فشرد...

سن و سال چندانی نداره اما عجیب گرد پیری روی چهره اش نشسته بود...معلوم بود که حسابی از 

 

روزگار کشیده...بدفرمم کشیده...

 

کنار دستش یه دختر کوچولوی 8-9 ساله ایستاده بود که معلوم بود دختر خودش...به فکر روزایی 

افتادم که توی خوابگاه بودیم...یه دختر خانم و با شخصیت...مهندسی کامپیوتر می خوند...

به شدت دختر نجیبی بود..

 

می دونین اینقدر حالم خراب شد از دیدن عکسش که ده سال حداقل از سن واقعیش بیشتر

می زد که حتی نتونستم مطالبش رو بخونم...یا حتی الکی یه لایک بزنم...

هی اون چهره ناز و جوونش میومد پیش چشمم و مدام به این فکر می کردم

چی شده که اینجوری شده...؟

 

اصلا ...اصلا می دونین چیه؟ من دیگه دلم نمی خواد دوستای قدیمیم رو ببینم...

می خوام همون چهره قبلشون تو ذهنم باشه، شادابی ، طراوت، خنده های بی محاباشون...

شادیهای کودکانه اشون...

بی دغدغگیهاشون...

اصلا من خسته شدم از بس این روزها آدم ناراحت دیدم...آدم ناخشنود...آدم ناراضی...

اصلا من دیگه هیشکیو دلم نمی خواد ببینم...

من دیگه می خوام خودمم نبینم...

 



تاريخ : جمعه 1393/06/21 | 19:20 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
 

پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه ر ا که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم...

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم...

مرا فهم ده تا متوقع نباشم  دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند...

 



تاريخ : شنبه 1393/06/15 | 18:40 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
گاهی وقتها مثلا توی نوجوانی قصه ای ، شعری ، بیتی را جایی می خوانی . از ته دلت کیف می کنی.

احساس می کنی چقدر این آخر شعر و بیت است...چقدر زیباست . عجیب به دلت می نشیند.

با ولعی وصف نا شدنی گوشه ای ، جایی ! می نویسیش...مبادا فراموشت شود!

مبادا دیگر نتوانی این شعر را جایی بیابی...بخصوص نوجوانی ما که اینترنت و دنیای مجازی بیداد نمی کرد که مثلا

اگر یک کلمه از شعر مورد علاقه ات را در جستجوی گوگلی ، یاهویی و...بزنی  تا تهش را بخواند و برایت 

بیاورد...!

این چند روز داشتم نظمی به ورقهای نوستالژیکم می دادم. از نامه های دوستانم از 20 سال پیش تا حالا!

تا کلکسیون کارتهای عروسی که دوران نجوانیم وقتی دخترکی بودم پر از آرزوهای بلند! و عکسهای دانشجویی

و...

بعضی عکسهایم هنوز خارج از آلبوم نگهداری می شوند از بس کشوهایم دیگر جای آلبوم ندارد! توی همان

پاکتی که عکاسی گذاشته...

روی یکی از همین پاکتها چند بیت شعر از همانها که جایی به گوش آدم می خورد و با ولع جایی یادداشتش می کند ، مبادا  یادش برود!

از همانها که فکر می کنی آخر شعر و آخر...آخر...هستند...خواندمش چون خودم را می شناسم...

می دانم چرا از سر پشت پاکت عکسهای عکاسی هم نمی گذرم...خلاصه این شعر فکر می کنم 

حمید مصدق بود...

 

وای باران باران

 

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما  چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد  که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 



تاريخ : دوشنبه 1393/06/10 | 18:43 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
دلم رویای پریدن دارد....

 



تاريخ : پنجشنبه 1393/06/06 | 18:16 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام

سفر به مشهد و پابوسی امام رضا ع حال منو کامل خوب کرد...احساس خوبی دارم الان انگار تمام ملکولهای بدنم

 

نظم گرفتن...

دارم کاری می کنم که این انرژی رو حفظ کنم. عصر به عصر یه برنامه پیاده روی جانانه که یه کمی کوه که نه تپه نوردی هم جزش هست!

یه مکان دنج و آروم نزدیک خونه که تا پا در ارتفاع می گذاری سکوت است و سکوت و برای منی که کارم خیلی

شلوغه و خودم شلوغتر از کارم بسیار خوشایند و دلپسند...

بهتر از من می دونید که همه جز به جز زندگی درس اگه بهش دقت کنی...

حالا درس این سکوت و ارتفاع برای من چیه؟ اینکه اگه خودتو ببری بالا ، از زمین کمی فاصله بتونی بگیری،

 مثل کوه درونت رو قوی کنی آرامش به زندگیت وارد می شه...موقعیت تفکر و تدبر پیدا می کنی...

 

توی فکرم بعضی روزا که وقتم بیشتر یک کتاب بردارم ببرم همونجا بخونم می دونی اینقدر سکوت کوهستان 

مقدس که احساس می کنم هر چی بخونی اون موقع وارد خونت می شه! می شه فکرت...راهگشا می شه

واست...

برای ما آدمهای دیجیتالی این عصر شلوغ ارتباطات این آرامش و تفکر لازمه...اینکه بدونی کجای کاری و 

زندگیت داره به کدوم سمت می ره...



تاريخ : شنبه 1393/06/01 | 19:44 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام

رفته بودم جایی ، یه جای خیلی خوب...خیلی خیلی خوب...یه جایی که می دونی دستت به جایی بنده...

یکی صدا تو رو از ته زندان درونت می شنوه...با محبت هر چه تمامتر میزبانیت می کنه...پای حرفهات می شینه...

 

رنج و غصه هات رو مثل یک طبیب حاذق درمون می کنه...زخمهات رو پانسمان می کنه التیام می بخشه...

می تونی با فراغ بال از خودت بگی از دوستات از تزدیکانت...برای اونام نسخه شفابخش می پیچه...

شبا خوش آب و هواتر از خونه اون جایی نیست...ماه نزدکتر از هر جاییه...ستاره ها پر نورترن...

کبوترا عاشقترن...
آدما به همه اونچه که می خوان می رسن...یعنی همون آرامش و شادی درون...حس رضایت، 

لبخند مهربانی رو می تونی روی لب خیلیا ببینی...خیلی امن خیلی...

اونجا یعد از روزها و شبها دویدن نفس تازه می کنی...دمی می آسایی..به خودت برمی گردی ، درونت، 

وجود خدا رو بهتر و بیشتر احساس می کنی...

اینقدر اون نشونه رو دوست دارم که خدا می دونه...من اسمشو می ذارم نشونه امید...

قربونت برم امام رضا با اون نشونه امیدت...گنبد طلات...آقاجون عاشقتم...قربونتم...خوشا دیروز که

این موقع هنوز مهمونت بودم...پشت در نشین تو بودم...زیارتنومتو ورق می زدم...توی دارالحجه قرآن

می خوندم...زیر ایوون طلا دعا می کردم...تشنگیمو با آب سقاخونه تو رفع می کردم...

روبه روی گنبد زردت دعا کمیل زمزمه می کردم...خدایا لحظات عاشقیتو شکر...

خدایا مهربونیا و نعمتات رو قربون...رحمت بی انتهات رو شکر...

 

 

محدثه جان ایمیلت رو چک کن



تاريخ : یکشنبه 1393/05/26 | 18:17 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
عصر تابستانی زیباییست. هوا با نم بارونی که پریشب زده قابل تحمل شده و کمی خنک شده...

طبق معمول از سر کار برگشته ام بعد از یک چورت که نمی دانم چرا فقط عصرهای تابستان به سراغم

می آید و زمستانها از آن خبری نیست، موسیقی را ساز می کنم! امشب در سر شوری دارم...شوری دارم؟

آره شور دارم...من همیشه شوری در سر داشتم و دارم...اصلا زندگی بدون شور و شعف معنا ندارد...

این روزها خیلی چیزها برایم رنگ و بوی تازه گرفته ...قدر خیلی چیزها را شاید بهتر از قبل می دانم...

قدر سلامتی، صدایی که 10-15 روزی در نمی آمد و بعدش هم گرفته بود و حالا دوباره شکر خدا کوک شده...

قدر  خنده هایی که فکر می کردم الکی خوشیست...اما چقدر انرژی بخش و کمک کننده بودند...

اصلا یه مدت دلم برای سرحالی و میزونی خودم تنگ شده بود! خوبم حالا...البته هنوز مثل قبل نیستم...

اما چرا. خیلی بهترم...خیلی خیلی بهترم...خدایا این روی زیاد رو از ما نگیر!! و الا معلوم نیست چه به

سرمان می آید...

خدایا می شه یه خواهش کنم؟ خدایا خودتو از ما نگیر...یعنی تو که نمی گیری...کاری کن که ما از

تو دور نشیم...خدایا خیلی سخته تو توی قلب ما کم بشه رفت و آمدت! 

می دونی قلبمون می گیره...احساس تنگی و سنگینی و نفس نفس زدن میاد سراغمون...

خدایا دوستت دارم...چقدر خوبه که تو هستی...که ما به تو امن و خوب تکیه می کنیم...خدایا

بازم می گم خیلی دوست دارم...ممنون که با مایی...خودت رو ازمون دریغ نمی کنی...

امروز عصر چقدر هوا متبوع...حتما می رم بیرون یه دور می زنم...

 



تاريخ : سه شنبه 1393/05/21 | 21:59 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
نمی دانم چه می شود و چه پروسه ای طی می شود که یهو چشم باز می کنی و می بینی از یک 

آدم اغلب خوشحال تبدیل شده ای به یک آدم که دیگر به زور قلقک هم زورش می آید بخندد....

انگیزه داشتن در زندگی خیلی مهم است...و وقتی به شدت به آن اعتقاد داشته باشی ولی

راهکاری برایش پیدا نکنی تبدیل می شوی به یک آدم افسرده که دیگر حال و حوصله خودش را هم 

ندارد! چه رسد به پیشرفت...

یکبار دیگر هم گفته بودم اعتقاد دارم سرطان را هم می شود با انگیزه خوب کرد...اما بی انگیزه

که باشی می میری...

جسمت هم که نمیرد روحت می میرد...چون دچار رکود می شود...از آن سیال بودن که خاصیتش

است باز می ایستد...

خدایا من در جا زدن را دوست ندارم...تو بهتر می دانی...روح زندگی را دوباره در وجودم همانطور

که خودت می دانی به جنب و جوش انداز...



تاريخ : یکشنبه 1393/05/19 | 18:57 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
 به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

 همه آرزویم اما

 چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را

محمدرضا شفیعی کدکنی

  روح درگذشتگان هواپیمای ایران 140 شاد...

و یاد هادی مکتوبیان مهماندار این هواپیما و فرزند همکارم خانم حقوقی گرامی...

خدایا صبر عنایت کن به بازمانده ها...و این اتفاقات ناگوار رو از سر این مملکت دور کن...



تاريخ : دوشنبه 1393/05/13 | 12:53 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام

برگشتم...استراحت خوبی بود..هر چند رفتم پیش پدر و مادرم و صاف توی همین چند روز تب و لرز اومد

سراغم و براشون ایجاد زحمت کردم...و هرچند تا یک روز مانده به برگشت نه حال روحم خوب بود و نه جسمم..

اما اینقدر اطرافیان انرژی مثبت دادند که بلاخره خوب شدم...

دو روزیست آمده ام سرکار...

دارم سعی می کنم حالمو خوب کنم و بهتر و بهتر...

گرچه همه می گن از من بعیدکه حال و روزم این شکلی بشه...و واقعا برای اولین بار تو عمرم اینقدر

بد شدم...

اما به لطف خدا درستش می کنم...

دوباره برمی گردم به روحیات شادم...به دلخوشیهای کوچکم...به اعتقاد به خوش شانس بودنم...

درستش می کنم...

خدایا تو کمکم کن...