تاريخ : پنجشنبه 1393/06/06 | 18:16 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام

سفر به مشهد و پابوسی امام رضا ع حال منو کامل خوب کرد...احساس خوبی دارم الان انگار تمام ملکولهای بدنم

 

نظم گرفتن...

دارم کاری می کنم که این انرژی رو حفظ کنم. عصر به عصر یه برنامه پیاده روی جانانه که یه کمی کوه که نه تپه نوردی هم جزش هست!

یه مکان دنج و آروم نزدیک خونه که تا پا در ارتفاع می گذاری سکوت است و سکوت و برای منی که کارم خیلی

شلوغه و خودم شلوغتر از کارم بسیار خوشایند و دلپسند...

بهتر از من می دونید که همه جز به جز زندگی درس اگه بهش دقت کنی...

حالا درس این سکوت و ارتفاع برای من چیه؟ اینکه اگه خودتو ببری بالا ، از زمین کمی فاصله بتونی بگیری،

 مثل کوه درونت رو قوی کنی آرامش به زندگیت وارد می شه...موقعیت تفکر و تدبر پیدا می کنی...

 

توی فکرم بعضی روزا که وقتم بیشتر یک کتاب بردارم ببرم همونجا بخونم می دونی اینقدر سکوت کوهستان 

مقدس که احساس می کنم هر چی بخونی اون موقع وارد خونت می شه! می شه فکرت...راهگشا می شه

واست...

برای ما آدمهای دیجیتالی این عصر شلوغ ارتباطات این آرامش و تفکر لازمه...اینکه بدونی کجای کاری و 

زندگیت داره به کدوم سمت می ره...



تاريخ : شنبه 1393/06/01 | 19:44 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام

رفته بودم جایی ، یه جای خیلی خوب...خیلی خیلی خوب...یه جایی که می دونی دستت به جایی بنده...

یکی صدا تو رو از ته زندان درونت می شنوه...با محبت هر چه تمامتر میزبانیت می کنه...پای حرفهات می شینه...

 

رنج و غصه هات رو مثل یک طبیب حاذق درمون می کنه...زخمهات رو پانسمان می کنه التیام می بخشه...

می تونی با فراغ بال از خودت بگی از دوستات از تزدیکانت...برای اونام نسخه شفابخش می پیچه...

شبا خوش آب و هواتر از خونه اون جایی نیست...ماه نزدکتر از هر جاییه...ستاره ها پر نورترن...

کبوترا عاشقترن...
آدما به همه اونچه که می خوان می رسن...یعنی همون آرامش و شادی درون...حس رضایت، 

لبخند مهربانی رو می تونی روی لب خیلیا ببینی...خیلی امن خیلی...

اونجا یعد از روزها و شبها دویدن نفس تازه می کنی...دمی می آسایی..به خودت برمی گردی ، درونت، 

وجود خدا رو بهتر و بیشتر احساس می کنی...

اینقدر اون نشونه رو دوست دارم که خدا می دونه...من اسمشو می ذارم نشونه امید...

قربونت برم امام رضا با اون نشونه امیدت...گنبد طلات...آقاجون عاشقتم...قربونتم...خوشا دیروز که

این موقع هنوز مهمونت بودم...پشت در نشین تو بودم...زیارتنومتو ورق می زدم...توی دارالحجه قرآن

می خوندم...زیر ایوون طلا دعا می کردم...تشنگیمو با آب سقاخونه تو رفع می کردم...

روبه روی گنبد زردت دعا کمیل زمزمه می کردم...خدایا لحظات عاشقیتو شکر...

خدایا مهربونیا و نعمتات رو قربون...رحمت بی انتهات رو شکر...

 

 

محدثه جان ایمیلت رو چک کن



تاريخ : یکشنبه 1393/05/26 | 18:17 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
عصر تابستانی زیباییست. هوا با نم بارونی که پریشب زده قابل تحمل شده و کمی خنک شده...

طبق معمول از سر کار برگشته ام بعد از یک چورت که نمی دانم چرا فقط عصرهای تابستان به سراغم

می آید و زمستانها از آن خبری نیست، موسیقی را ساز می کنم! امشب در سر شوری دارم...شوری دارم؟

آره شور دارم...من همیشه شوری در سر داشتم و دارم...اصلا زندگی بدون شور و شعف معنا ندارد...

این روزها خیلی چیزها برایم رنگ و بوی تازه گرفته ...قدر خیلی چیزها را شاید بهتر از قبل می دانم...

قدر سلامتی، صدایی که 10-15 روزی در نمی آمد و بعدش هم گرفته بود و حالا دوباره شکر خدا کوک شده...

قدر  خنده هایی که فکر می کردم الکی خوشیست...اما چقدر انرژی بخش و کمک کننده بودند...

اصلا یه مدت دلم برای سرحالی و میزونی خودم تنگ شده بود! خوبم حالا...البته هنوز مثل قبل نیستم...

اما چرا. خیلی بهترم...خیلی خیلی بهترم...خدایا این روی زیاد رو از ما نگیر!! و الا معلوم نیست چه به

سرمان می آید...

خدایا می شه یه خواهش کنم؟ خدایا خودتو از ما نگیر...یعنی تو که نمی گیری...کاری کن که ما از

تو دور نشیم...خدایا خیلی سخته تو توی قلب ما کم بشه رفت و آمدت! 

می دونی قلبمون می گیره...احساس تنگی و سنگینی و نفس نفس زدن میاد سراغمون...

خدایا دوستت دارم...چقدر خوبه که تو هستی...که ما به تو امن و خوب تکیه می کنیم...خدایا

بازم می گم خیلی دوست دارم...ممنون که با مایی...خودت رو ازمون دریغ نمی کنی...

امروز عصر چقدر هوا متبوع...حتما می رم بیرون یه دور می زنم...

 



تاريخ : سه شنبه 1393/05/21 | 21:59 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
نمی دانم چه می شود و چه پروسه ای طی می شود که یهو چشم باز می کنی و می بینی از یک 

آدم اغلب خوشحال تبدیل شده ای به یک آدم که دیگر به زور قلقک هم زورش می آید بخندد....

انگیزه داشتن در زندگی خیلی مهم است...و وقتی به شدت به آن اعتقاد داشته باشی ولی

راهکاری برایش پیدا نکنی تبدیل می شوی به یک آدم افسرده که دیگر حال و حوصله خودش را هم 

ندارد! چه رسد به پیشرفت...

یکبار دیگر هم گفته بودم اعتقاد دارم سرطان را هم می شود با انگیزه خوب کرد...اما بی انگیزه

که باشی می میری...

جسمت هم که نمیرد روحت می میرد...چون دچار رکود می شود...از آن سیال بودن که خاصیتش

است باز می ایستد...

خدایا من در جا زدن را دوست ندارم...تو بهتر می دانی...روح زندگی را دوباره در وجودم همانطور

که خودت می دانی به جنب و جوش انداز...



تاريخ : یکشنبه 1393/05/19 | 18:57 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
 به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

 همه آرزویم اما

 چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را

محمدرضا شفیعی کدکنی

  روح درگذشتگان هواپیمای ایران 140 شاد...

و یاد هادی مکتوبیان مهماندار این هواپیما و فرزند همکارم خانم حقوقی گرامی...

خدایا صبر عنایت کن به بازمانده ها...و این اتفاقات ناگوار رو از سر این مملکت دور کن...



تاريخ : دوشنبه 1393/05/13 | 12:53 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام

برگشتم...استراحت خوبی بود..هر چند رفتم پیش پدر و مادرم و صاف توی همین چند روز تب و لرز اومد

سراغم و براشون ایجاد زحمت کردم...و هرچند تا یک روز مانده به برگشت نه حال روحم خوب بود و نه جسمم..

اما اینقدر اطرافیان انرژی مثبت دادند که بلاخره خوب شدم...

دو روزیست آمده ام سرکار...

دارم سعی می کنم حالمو خوب کنم و بهتر و بهتر...

گرچه همه می گن از من بعیدکه حال و روزم این شکلی بشه...و واقعا برای اولین بار تو عمرم اینقدر

بد شدم...

اما به لطف خدا درستش می کنم...

دوباره برمی گردم به روحیات شادم...به دلخوشیهای کوچکم...به اعتقاد به خوش شانس بودنم...

درستش می کنم...

خدایا تو کمکم کن...



تاريخ : یکشنبه 1393/05/05 | 18:52 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
امشب درست بعد از 4 ماه فرصت کردم برم شهرمون و به پدر و مادرم سر بزنم...جایی که از همه جا بیشتر درک

می شی، تنها بخاطر وجود خودت دوستت دارن، می تونی با همین سن و سالی که هستی بچگی کنی،

ناز کنی ! غر بزنی! از ته دل و بدون هیچ ماسکی بخندی...شاد باشی حتی درد و دل کنی و بزنی زیر گریه

درست مثل بچگی!

هر ساعتی دوست داشتی بخوابی ،پاشی ...

بهترین جای دنیا همین خونه پدری و مادری...خدا وجود نازنین همه اشون رو برامون حفظ کنه و اونایی

هم که نیستن خدا روحشون رو شاد کنه...

کاش بیشتر فرصت دیدار حاصل می شد...

 



تاريخ : جمعه 1393/05/03 | 10:41 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
سلام دوستان خوبم

چقدر دلم برای همه اتون تنگ شده بود...

امسال هم ماه رمضون رو به پایان و شرمنده ام که بگم امسال سختترین ماه رمضون عمرم رو سپری کردم...

شاید بخاطر این بوده که ایمانم به حد لازم قوی نبوده متاسفانه...اما امسال دویدم و دویدم زیر گرما بی وقفه...شش روز هفته و هر روز نالیدم از تشنگی...و افطار با لبهای کبود از تشنگی و هر روز به یاد

لبهای تشنه حسین ع و بخصوص کوچولوی شش ماهه اش روزمو باز کردم...

خیلی بده که آدم از سوی کسی درک نشه...نفهمنت و فقط و فقط و فقط مثل یک دستگاه ازت توقع تولید

داشته باشن...البته که ما اومدیم کار کنیم اما به نظرم باید اول انسانها رو بعنوان یک انسان در نظر گرفت

و بعد بعنوان یک کارمند یا هرچیز...البته همه اینها باعث شد که دور از جون اگر یک زمانی به جایی رسیدم

حتما اول احساس و فکر آدمها رو در نظر بگیرم و بعد ازشون کار بخوام...خیلی خسته شدم...کاری که یک 

زمانی چشمام رو صبح با خوشحالی باز می کردم و خوشحال از این بودم که دارم سر این کار می رم حالا

مثل یک بغض سنگین بیخ گلوم رو گرفته...و این رو هم می دونم که خودم تو این زمینه مقصر نیستم...

روزهام به سنگینی داره می گذره...

 



تاريخ : دوشنبه 1393/04/23 | 23:18 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت...

 

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

 



تاريخ : جمعه 1393/04/13 | 10:12 | نویسنده : مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر
نمی دانم چرا وقتی حرفهایت خیلی زیاد می شوند...خیلی خیلی زیاد می شوند...لال می شوی؟!

دیگر حرف زدنت نمی آید؟ دلت می خواهد ساکت باشی ...زبانت حس و حال تکان خوردن ندارد...

من نمی دانم از این در خود فرورفتن چه چیز عایدت می شود که اینقدر گاهی وقتها تمایل به آن داری؟

در جمعی اما فقط با خودتی با خود خودت...به خنده ها می خندی...چقدر خنده دار!

به واکنشهایشان واکنش نشان می دهی..چقدر خنده دار!

همه چیز دنیا گاهی برایت سوال می شود...سوال و سوال...بی جواب...چقدر خنده دار...!

ذهنت از بس فکر کرده دلش سکون می خواهد...سکون عجیب...دلش می خواهد قرار بگیرد...

دلش می خواهد یک چیز سنگین روی سرش  بگذارد  و نگذارد اینهمه هیجان جانش را بالا بیاورد...

یک چیز سنگین شبیه یک سنگ...شاید مثلا سنگ قبر...دلت می خواهد برای همیشه ساکت باشی...