آسمان آبی
یادداشت های مهدیه پوریادگارخبرنگار واحد مرکزی خبر 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
در انبوه عصر پسوردها ، همانها که شاید شماره شناسنامه ات، تلفنت، و شاید اسم عزیزانت باشد با دو شماره

این طرف وآنطرف... و وقتی نمایشگر سطح امنیت رنگش از  قرمز به سبز تغییر می کند

، حس غرور و شادمانی سراسر وجودت را می گیرد!

 

فصل گوشیهای هوشمند و اپلیکیشنها از ساده  تا عجیب و غریب ، ارتباطاتی که حالا  حداقل در نسل جوان وایبری ، واتساپی ، لاینی ، و...شده است.

 حتی گاهی دیده ام دو نفر کنار هم نشسته اند و بجای ارتباط کلامی دارند وایبری

حرف می زنند..!

عصری که کپی پیست بیداد می کند از پایان نامه های دانشجویی تا یک پست ساده همین اپلیکیشنهای

گوشیهای هوشمند...

فصل بی تعجبی ! شاید درد بی هیجانی!

همه چیز عادی شده است و کمتر چیزی دیگر در این آشفته بازار روزگار تعجبت را برمی انگیزد...

مثلا دیگر آدم از تعجب شاخ هم در نمی آورد..!

فصل حسابهای کاربری در دفتر مثلا هواپیمایی یا قطار مسافربری...

و از آنطرف فصل به گوشه ای رفتن کتابها، کم شدن رابطه های حضوری،بی اعتمادی و...

اینها همه یعنی ارتباطات و زندگی آدمها وارد دوره ای تازه شده است...اما نمی دانیم آخر این شاهنامه

هم خوش هست یا نیست...؟

 

 

[ دوشنبه 1393/08/05 ] [ 7:55 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
من امروز مثل همه تعطیل بودم. فردا را کار می کنم اما دوباره می خواهم به خودم تعطیلی بدهم...مخم سوت کشید این مدت از اینهمه کار و دوندگی ...

مغزم این روزها خود به خود از شلوغی و خستگی از کار می ایستد...من که چندان میونه خوبی با خواب نداشتم حالا هرجا می رسد خوابم می برد مثلا روی صندلی میزکار..توی وسایل حمل و نقل عمومی! 

 

توی خانه راه به راه...خودم باورم نمی شود...انگار بدنم و فکرم نیاز دارد به تعطیلات...

باشه تعطیلات می دهم به خودم.

می روم به یک سفر کوتاه من هم آدمم نیاز دارم به کمی خوش گذرانی...

گرچه کار هم توی آن سفر هست. 

اما می خواهم از این فرصت استفاده کنم و کمی ریلکسیشن کنم...

من نیاز دارم به تعطیلات بین اینهمه شنبه و پنجشنبه...

[ دوشنبه 1393/07/21 ] [ 17:51 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
خدایا دوستت دارم

[ جمعه 1393/07/18 ] [ 13:1 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
سلام

 

خیلی تلاش کردم یک سری چیزها را تغییر بدهم اما نشد...ناچار خودم رو با اونها هم مسیر کردم...

کلا توی این جاده پایان پذیر این زندگی دنیایی برایم از این بعضیها زیاد پیش اومده...

انگار اساس زندگی برخی آدمها سازش است و برخی ساز مخالف زدن...کارم خیلی زیاد خیلی...خیلی هم برایش

تلاش کردم کمش کنم یا حداقل به وضعیت قبل برش گردانم اما نشد...و فکر هم نمی کنم بعد از اینم بشه...

خودم رو باهاش وفق دادم...چون راه دیگری پیش رویم نبود...به قول دوستی که می گفت : تو خودت سر

خودت را شلوغ می کنی...راست گفت.

این روزها چون سرم خلوت نشد خودم شلوغترش کردم...کلاس ورزش را هم به بدو بدوهایم اضافه کردم.

چون با هر چه کنار بیایم با این روزمرگی لعنتی نمی تونم هیچ جوره کنار بیایم و صدالبته نمی خواهم

کنار بیایم...

بعد از ظهرها وقتی که خسته و هلاک از کار و ترافیک و هوای دودآلود برمی گردم صاف می روم باشگاه

و علی رغم همه خستگیهایم چون می دانم دارم کار درستی انجام می دم حتما ورزش می کنم.

پیش خودم می گم فلانی ببین این یک ساعت و نیمه از کل 24 ساعت مال تو هست..مال خود خودت

و از بین همه کارهای طول شبانه روزت همین یکی هست که به درد تو می خوره...پس لطفا

و خواهشا به خودت اهمیت بده و این یکی رو بدون شل کن سفت کن انجام بده...

شما هم برام دعا کنید خوب ادمه بدم...

 

[ جمعه 1393/07/11 ] [ 19:32 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
توی این شهر شلوغ؛ همین شهر با بلوکهای سیمانی،  آسفالتهای سیاه، غولهای آهنی با غرش و دود و دم 

همین شهری که گاهی رنگ خاکستری آسمانش تو را یاد مرگ می اندازد، اتفاقاتی می افتد 

که باورش کمی سخت است. تو را وادار به فکر کردن می کند. می بینی نه شهر آنقدرهام کدر نیست. 

آدمهایش هنوز آنقدرها روحشان مثل آن آسفالت سیاه یا غولهای آهنیش نیست. یا اصلا شباهتی ندارد!

بعضیها که روحشان بیشتر شبیه آینه نرم است و مثل آب روان...

امروز صبح توی همین شهر شلوغ کیف پولم را گم کردم. به همین سادگی...پر بود از مدارک. 

گواهینامه ماشین، کارت ملی، کارت شناسایی خبرنگاری، کارتهای بانک و...و البته قدری هم پول نقد.

وقتی متوجه شدم کیفم نیست که دیگر کار از کار گذشته بود. و با خودم گفتم: به به دیگر یک پروسه

بچرخ تا بچرخیم افتاد سر راهم.وای خدای من کی حوصله داره پله های ثبت احوال رو بالا پایین بره

برای کارت ملی!

کی فرصت داره بره دنبال گواهینامه المثنی!

وای بانک رو بگو میون اینهمه مشغله کی برم بانک؟ 

وای باید به حراست سازمان هم اطلاع بدم کارتم گم شده...خلاصه....

رفتم محل کار به همکاران گفتم. یکی زنگ زد تاکسیرانی که اگر توی تاکسی مانده باشد! یکی

کیف پولش را در آورد و گفت : حالا این پیشت باشد بی پول نمانی...یکی ابراز همدردی و...

و من هم چاره ای نداشتم جز توکل برخدا...تقریبا دوساعتی گذشت. داشتم می رفتم سربرنامه که

کارشناس بیمه زنگ زد! خانم فلانی مدارک گم کردی؟! من: بله ، بله آنهم چه جور! این شماره رو

یادداشت کن زنگ بزن!(تنها شماره موجود توی کیفم همان شماره بیمه بوده!)

زنگ زدم صدای مرد میانسالی از آنسوی خط بگوش می رسید. کیف پول شما رو کنار خیابان پیدا کردم.

من: خوشحال ممنونم جناب . خیلی لطف کردید. او: متواضعانه . خواهش می کنم خانم.ظهر فلان جا...بیایید

تحویل بگیرید. 

من: سرحال و قبراغ: چشم...چشم.

راننده امان : ظهر خودم می برم تحویل بگیرید. بعد اداره. مسول هماهنگی خوشحال: سرساعت 

با یکی از همکاران بروید تحویل بگیرید...

من خدایا شکرت که بخیر گذشت...

و کیفی که میان ازدحام شهر شلوغ صحیح و سالم و بدون کم و زیاد به دستم رسید...و چقدر باورش سخت...

اما : گرنگهدار من آنست که من می دانم...شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد...

 

[ شنبه 1393/07/05 ] [ 17:44 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
بعضی وقتها در رفتار و کردار برخی آدمها می مانی...نمی دانی دم خروس را باور کنی یا قسم

حضرت عباسشان را ! از یک طرف دم از خیلی چیزها می زنند و از سمت دیگر با عملشان به همان چیزها

نیشخند می زنند...

خدایا خودت گفتی که با لطف و مرحمتت بسیاری از گناهانمان را می بخشی اما حق الناس را نه!

پس چرا همان بعضیهایی که ظاهرا از خیلی ماها ادعایشان در خیلی چیزها بیشتر است...مثل

آب خوردن حق الناس می کنند...؟

خدایا چرا ما آدمها سرازیری قبر و پرس و سوالهای آن دنیا را اینقدر راحت فراموش کردیم...

می دانید آدم توقعش می شود...از یک آدمی که سن پدرت را دارد...هزار جور ادعا می کند...

لااله الا الله چی بگم؟! اما روزی نیست که حق الناس نکند...به همین راحتی...

خدایا باز هم مثل همیشه ازت خواهش می کنم آنی و کمتر از آنی ما رو به خودمون وامگذار...

ما در هر شغل و سمت و ...که باشیم راه کج را از مستقیم بهتر و راحتتر می رویم!! خدایا 

تو دستمان را بگیر و نگذار از مسیر تو منحرف بشویم....

[ سه شنبه 1393/07/01 ] [ 22:1 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
امروز توی یکی از برنامه های متداول گوشی های امروزی همونها که دارن یواش یواش ما رو از دیدن آدمهای

اطرافمون، عزیزانمون ، دوستامون بطور واقعی جدا می کنن و تا گردن ما رو تو خودشون فرو می برن، یه دوست 

قدیمی، از همونها که سالهای سال باهاش هیچ ارتباطی نداری و حتی نمی دونی شماره 

تلفنت رو از کجا آورده یه مطلبم لایک شده بود...

(خب اینم از خوبیای همین گوشیاییه که بدی هم کم ندارن!)

رفتم توی صفحش...عکسشو گذاشته بود...

دق کردم وقتی عکسشو دیدم...بغض گلومو سخت فشرد...

سن و سال چندانی نداره اما عجیب گرد پیری روی چهره اش نشسته بود...معلوم بود که حسابی از 

 

روزگار کشیده...بدفرمم کشیده...

 

کنار دستش یه دختر کوچولوی 8-9 ساله ایستاده بود که معلوم بود دختر خودش...به فکر روزایی 

افتادم که توی خوابگاه بودیم...یه دختر خانم و با شخصیت...مهندسی کامپیوتر می خوند...

به شدت دختر نجیبی بود..

 

می دونین اینقدر حالم خراب شد از دیدن عکسش که ده سال حداقل از سن واقعیش بیشتر

می زد که حتی نتونستم مطالبش رو بخونم...یا حتی الکی یه لایک بزنم...

هی اون چهره ناز و جوونش میومد پیش چشمم و مدام به این فکر می کردم

چی شده که اینجوری شده...؟

 

اصلا ...اصلا می دونین چیه؟ من دیگه دلم نمی خواد دوستای قدیمیم رو ببینم...

می خوام همون چهره قبلشون تو ذهنم باشه، شادابی ، طراوت، خنده های بی محاباشون...

شادیهای کودکانه اشون...

بی دغدغگیهاشون...

اصلا من خسته شدم از بس این روزها آدم ناراحت دیدم...آدم ناخشنود...آدم ناراضی...

اصلا من دیگه هیشکیو دلم نمی خواد ببینم...

من دیگه می خوام خودمم نبینم...

 

[ شنبه 1393/06/22 ] [ 17:58 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
 

پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه ر ا که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم...

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم...

مرا فهم ده تا متوقع نباشم  دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند...

 

[ جمعه 1393/06/21 ] [ 19:20 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
گاهی وقتها مثلا توی نوجوانی قصه ای ، شعری ، بیتی را جایی می خوانی . از ته دلت کیف می کنی.

احساس می کنی چقدر این آخر شعر و بیت است...چقدر زیباست . عجیب به دلت می نشیند.

با ولعی وصف نا شدنی گوشه ای ، جایی ! می نویسیش...مبادا فراموشت شود!

مبادا دیگر نتوانی این شعر را جایی بیابی...بخصوص نوجوانی ما که اینترنت و دنیای مجازی بیداد نمی کرد که مثلا

اگر یک کلمه از شعر مورد علاقه ات را در جستجوی گوگلی ، یاهویی و...بزنی  تا تهش را بخواند و برایت 

بیاورد...!

این چند روز داشتم نظمی به ورقهای نوستالژیکم می دادم. از نامه های دوستانم از 20 سال پیش تا حالا!

تا کلکسیون کارتهای عروسی که دوران نجوانیم وقتی دخترکی بودم پر از آرزوهای بلند! و عکسهای دانشجویی

و...

بعضی عکسهایم هنوز خارج از آلبوم نگهداری می شوند از بس کشوهایم دیگر جای آلبوم ندارد! توی همان

پاکتی که عکاسی گذاشته...

روی یکی از همین پاکتها چند بیت شعر از همانها که جایی به گوش آدم می خورد و با ولع جایی یادداشتش می کند ، مبادا  یادش برود!

از همانها که فکر می کنی آخر شعر و آخر...آخر...هستند...خواندمش چون خودم را می شناسم...

می دانم چرا از سر پشت پاکت عکسهای عکاسی هم نمی گذرم...خلاصه این شعر فکر می کنم 

حمید مصدق بود...

 

وای باران باران

 

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما  چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد  که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

[ شنبه 1393/06/15 ] [ 18:40 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
دلم رویای پریدن دارد....

 

[ دوشنبه 1393/06/10 ] [ 18:43 ] [ مهدیه پوریادگار خبرنگار واحد مركزي خبر ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام دوستای مهربونم
از اونجایی که خبرنگاری حرفه پر تب وتابیه و بدون اغراق هر روز تجارب زیاد و گاها جالبی و به دنبال داره / دوست دارم توی وبلاگم/ بیشتر از تجاربم توی این حرفه بنویسم... وباز از اونجایی که گویندگی یکی دیگه از کارای من هست و خیلیم دوسش دارم / گاهی وقتام از اون می نویسم... وچون آدم حساسیم دلنوشته ام سر جاشه...

خواهان آسمانی هستم پر نور، شفاف ،آبی...و اگر گاهی ابرناک می شود حاصلش باشد باران و سپس طراوتی وصف ناشدنی...من عاشق آسمانم با همه ناز و عشوه گریش...و ارج می نهم حضور ماه ، خورشید ، ستارگان، ابرها و همه آن چیزی که از حضورش در آسمان خدا بی خبرم...و به نظرم نگاه به آسمان راه رسیدن به خیلی چیزهاست...یادم نرود نگاهم به آسمان باشد...

و خلاصه اینکه:

خط نوشتم تا بماند یادگار......من نمانم این بماند یادگار

امکانات وب