دو سه روز گذشته فرصتی پیش آمد تا با چند نفر از همکاران سفری داشته باشم به شهرستان ایذه در استان خوزستان...
سفر دل انگیزی بود ...طبیعتی بی نظیر که تا حالا فقط توی فیلمها دیده بودم! کوههای سر به فلک کشیده که ناخوداگاه آدم را یاد ایران باستان می انداخت...با پوشش گیاهی خاص شامل درختان بلوط و... که منظره بسیار چشم نوازی ایجاد کرده بود...و چه پیشرفتهای شگفت انگیزی حاصل شده بود در آن منطقه از کشورمان ...وجود سدهای کارون که حالا به شماره 4 رسیده اند ،نا خودآگاه آدم را وادار می کرد سر تعظیم بر صنعت سد سازی کشورمان فرود بیاوریم...و آبهای جاری که همه شاخه ای از رود کارون بودند که رنگشان به یک لاجوردی خوشرنگ می زد...از طبیعتش نپرس که عجیب ، عجیب شگفت انگیز بود...دشت سوسن ، ده ثریا ، بی نظیر بودند ....بی نظیر...گندم زارهایی که عرض و طولشان پیدا نبود و تا چشم کار می کرد سر سبزی و زیبایی بود و روستاهایی که کوچه نداشتند و تو باید می زدی از بین سرسبزی ها و درختان خودت را از این سو به آنسو می رساندی...و معماری بسیار ساده ولی اصیل خانه ها که با سنگهای موجود در همان روستا ساخته شده بودند و بی هیچ پیرایه دیگری...بسیار تصاویر دلنشین دیدم ...اما ماندگارترین و زیباترین تصویری که در ذهنم برای همیشه یادگار ماند ، زنهایی بودند که با یک صمیمیت خاص لب چشمه ای بسیار زیبا با آبی بی نهایت زلال یحتمل مثل قلبهای پاکشان و در سایه درختانی که بهشت را پیش چشمانت تصویر می کرد نشسته بودند و داشتند لباس می شستند و اردکهای بسیار خوشرنگ و چاق وچله توی آب با اعتمادی خاص به روستاییان پشتک وارو می زدند... ودشتهای گلی که از تلفیق شقایق با گلهای زرد و بنفش به وجود آمده بود عجیب آدم را مسحور می کرد... دیدن این همه زیبایی ناخودآگاه شاعرت می کرد...احساس می کردم دارم تصویر واقعی شعر در گلستانه سهراب را بعد از سالها از نزدیک می بینم....

دشتهایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آید!
من در این آبادی
پی چیزی میگشتم
پی خوابی شاید
پی نوری
ریگی
لبخندی
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار
بوته های گل رنگارنگ و فراموشی خاک

ظهر تابستان است
سایه ها می دانند
که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس!
جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی بایدکرد

در دل من چیزی است
مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است
که مرا می خواند....